تبليغاتX
..شب مهتاب..
دوستت كه مي‌نشيند جلوي چشمت و از زندگي‌اش داستان مي‌بافد، تو از خودت مي‌پرسي چقدر زيبا و چقدر جذاب. انگار كه او در جاي ديگري زندگي مي‌كند، با قواعد و قوانيني كه ربطي به اين دنيا ندارد. آن‌وقت باورت مي‌شود كه او در زندگي‌اش خيلي موفق‌تر از تو عمل مي‌كند. وگرنه او چه‌طور مي‌تواند اين‌قدر آرام زندگي كند و تو هي لنگ بزني براي يك قران و دو قران زندگي‌ات و آخر سر هم شريك لحظه‌هاي شادي آدم‌هاي ديگر بشوي و نداني كه آنها اين حجم از زندگي سالم و سرشار از انرژي را از كجا مي‌آورند كه تو نداري‌شان. آن‌وقت بهترين شانس زندگي به تو رو مي‌كند. وقتي كه دوستت از خيال‌هايش بيرون بيايد و تو با واقعيت زندگي‌اش روبه‌رو شوي. آن‌وقت تازه مي‌فهمي كه او هم اين‌قدرها كه مي‌گويد، خوشحال و راضي نيست. مي‌فهمي كه همه آدم‌ها در زندگي‌شان درد و مرض و بدبختي دارند و تو خوشبختي كه همه‌شان را شبيه به واقعيت ديده‌اي و تسليم رويا نشده‌اي. روياها مي‌آيند به ذهنت و تو پسشان مي‌زني. شايد بهتر است همين‌طور در دنياي واقعي زندگي كني و براي آنهايي كه از كنارت مي‌گذرند داستان‌هاي تخيلي نسازي و زندگي‌ات را آرام بگذراني.

                              

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:25 توسط سما |

 

 فالگير به ته فنجان قهوه كه نگاه مي‌كند، آينده و گذشته‌ات را به خيال خودش سر هم مي‌كند و تو مي‌ماني و آرزوها و خيالبافي‌هاي مرسوم. اينجا ديگر ته خط آرزوهاي محال است. انتهاي آنچه اسمش را رويا مي‌گذارند. حالا چه فرقي مي‌كند كه اسمي كه ته فنجان قهوه خودنمايي مي‌كند، چيست؟ مهم اين است كه تو را غرق در دنياي توهم مي‌كند. يك جور قرص روان‌گردان حساب مي‌شود. تو را به دنيايي مي‌برد كه واقعيت ندارد و پشت پنجره‌هاي بازي مي‌نشاند كه در واقعيت باز نيستند و نمي‌تواند به تو كمكي كند. دو، سه روزي سرشار از اميد مي‌شوي و مي‌تواني خودت را در حالت‌هايي كه فالگير گفته است، تصور كني. فقط كافي است آن‌قدر شادمان باشي كه نفهمي زندگي چه‌طور مي‌گذرد و تو خوشبخت مي‌شوي. با خيال‌هايي كه از ذهن آن فالگير گذشته است و آن‌وقت احساست اين است كه چقدر زندگي آسان مي‌گذرد، اما چند روز كه بگذرد، ياد مي‌گيري كه زندگي آن‌قدرها هم كه فالگير مي‌گويد؛ آسان نيست. آن‌وقت در‌مي‌ماني با آن خيال‌هايي كه نمي‌داني از كجا به ذهنت خطور كرده‌اند و از خودت متنفر مي‌شوي.     

                                

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:30 توسط سما |

چند ساعت تا رفتن زمستان و اين سال و تمام خاطراتش بيشتر نمانده

چه شوق و ذوقي دارند اين جماعت

امروز به اين باور رسيدم كه اين نوروز كه مي آيد، همه اش ديدو بازديدو،تماشاي تلويزيون  و لباس نو و سيزده بدر نيست

سهمي هم در دل  هر كسي دارد كه خصوصيست .محرمانه است

...........خاطره هاي عاشقانه را مي گويم .

 

 

 

يك گلدان...

يك تنگ ماهي قرمز...

يك دست لباس نو به قيمت بدهكاري...

اجيل شب عيد هرچند مختصر...حتي تخمه بي مقدار افتابگردان...

يك سفره حقير و فقيرانه اما به وسعت نوروز...

و سرانجام سيزده بدر كنار پارك....آش رشته و قليان و چاي

و......

.....................تمام شدند

چيزي كه ماند تكرار مكرراتيست كه از تكرارشان دلتنگيم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:32 توسط سما |

حرف كه مي‌زني

 من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه مي‌زني

من
 ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي طلايي‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

 

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عین

در شين

درقاف

در نقطه‌ها.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:13 توسط سما |