تبليغاتX
..شب مهتاب..
يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر.

بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.

چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا.

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.

پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.

           

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 22:10 توسط سما |

 

بازم گل نرگس اومد به خونه ، به کوچه اومده نعنا و پونه
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه
بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

پرستو بر گشته لونه میسازه ، لونشو گوشه ایوون می سازه
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه
بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

اسب سفیدشو سرما زین کرده ، باد و بارونشو تو خورجین کرده
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه
بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

خورشید خانوم پنجه ش گرم و طلایی ، تو باغ درختا رو چراغون کرده
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه

  بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

                           

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 21:36 توسط سما |

شماره 59 از مجله فرهنگی و ادبی بخارا ، به داستان هایی با محوریت بهار و نوروز از نویسندگان ایرانی اختصاص یافته است و از روز شنبه به پیشخوان کتاب فروشی ها می آید.

 

                        


به گزارش سایت خبری خانه ی هنرمندان ایران، در شماره ویژه نوروز 1386 این نشریه، 36 داستان از نویسندگان ایرانی در قالب داستان کوتاه و یا فصل هایی از رمان انتخاب شده که غالبا به صورت مستقیم و غیرمستقیم به نوروز و بهار پرداخته اند.
گفتنی است داستان هایی که در این ویژه نامه درج شده است از نسل اول داستان نویسان ایران تا امروز را شامل می شود.
محمدعلی جمال زاده، سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، جلال آل احمد، ایرج پزشک زاد، احمد محمود، جمال میرصادقی، اسماعیل فصیح، پرویز دوایی، جواد مجابی، گلی ترقی، محمود دولت آبادی، مسعود کیمیایی، هوشنگ مرادی کرمانی، رضا جولایی، علی اشرف درویشیان، عمران صلاحی، عطاالله مهاجرانی، هوشنگ گلمکانی، احمد بیگدلی، محمد قاسم زاده، محمد بهارلو، سیامک وکیلی، محمدرضا گودرزی، علی خدایی، ناهید طباطبایی، محمد کشاورز، داوود غفارزادگان، محمدآصف سلطان زاده، مریم رئیس دانا، سیامک گلشیری ، محسن فرجی ، حسن نیکبخت و جواد ماه زاده از نویسندگان صاحب داستان در این ویژه نامه هستند.
ويژه نامه نوروزي بخارا در بیش از 370 صفحه از شنبه 26 اسفند به پيشخوان كتابفروشی ها می آید.

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:4 توسط سما |

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند


آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند


دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند


فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند


صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند


راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند



 

                           آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان 
                           به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

 

                        

 

+ نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 21:50 توسط سما |

مطالب قدیمی‌تر