تبليغاتX
..شب مهتاب..
يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر.

بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.

چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا.

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.

پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.

           

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:10 توسط سما |

 

بازم گل نرگس اومد به خونه ، به کوچه اومده نعنا و پونه
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه
بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

پرستو بر گشته لونه میسازه ، لونشو گوشه ایوون می سازه
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه
بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

اسب سفیدشو سرما زین کرده ، باد و بارونشو تو خورجین کرده
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه
بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

خورشید خانوم پنجه ش گرم و طلایی ، تو باغ درختا رو چراغون کرده
بیا گل ریحون دارم دیگه نوروز تو راهه

  بیا رنگین کمون دارم دیگه نوروز تو راهه

                           

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:36 توسط سما |

شماره 59 از مجله فرهنگی و ادبی بخارا ، به داستان هایی با محوریت بهار و نوروز از نویسندگان ایرانی اختصاص یافته است و از روز شنبه به پیشخوان کتاب فروشی ها می آید.

 

                        


به گزارش سایت خبری خانه ی هنرمندان ایران، در شماره ویژه نوروز 1386 این نشریه، 36 داستان از نویسندگان ایرانی در قالب داستان کوتاه و یا فصل هایی از رمان انتخاب شده که غالبا به صورت مستقیم و غیرمستقیم به نوروز و بهار پرداخته اند.
گفتنی است داستان هایی که در این ویژه نامه درج شده است از نسل اول داستان نویسان ایران تا امروز را شامل می شود.
محمدعلی جمال زاده، سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، جلال آل احمد، ایرج پزشک زاد، احمد محمود، جمال میرصادقی، اسماعیل فصیح، پرویز دوایی، جواد مجابی، گلی ترقی، محمود دولت آبادی، مسعود کیمیایی، هوشنگ مرادی کرمانی، رضا جولایی، علی اشرف درویشیان، عمران صلاحی، عطاالله مهاجرانی، هوشنگ گلمکانی، احمد بیگدلی، محمد قاسم زاده، محمد بهارلو، سیامک وکیلی، محمدرضا گودرزی، علی خدایی، ناهید طباطبایی، محمد کشاورز، داوود غفارزادگان، محمدآصف سلطان زاده، مریم رئیس دانا، سیامک گلشیری ، محسن فرجی ، حسن نیکبخت و جواد ماه زاده از نویسندگان صاحب داستان در این ویژه نامه هستند.
ويژه نامه نوروزي بخارا در بیش از 370 صفحه از شنبه 26 اسفند به پيشخوان كتابفروشی ها می آید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:4 توسط سما |

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند


آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند


دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند


فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند


صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند


راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند



 

                           آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان 
                           به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

 

                        

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:50 توسط سما |

 

 

             

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:40 توسط سما |

      آنگاه كه چشم بسته

 

             روي طنابي كه يك سرش در دست تو بود

 

                                  بند بازي مي كردم

 

        در يافتم كه هميشه در عشق.........

 

                                          مساله اعتماد بوده است

 

                                 ميان چشم هاي بسته من و

 

                                                    دست هاي لرزان تو!!!!! 

                                    

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 21:57 توسط سما |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:24 توسط سما |

امروز چهارشنبه سوري آخر سال است. به همه تبريك ميگم و اميدوارم به همه خوش بگذره. عصر كه آتش روشن ميكنين و از روش مي پرين براي خودتون و خانوادتون و دوستان و هر كي كه خواستين آرزوهاي خوب خوب بكنين.

وقتي از روي آتش مي پريم ميگيم : زردي من از آنِ تو و سرخي تو از آنِ من. بياين امروز به سبك و شيوه ابا و اجداديمون چهارشنبه سوري را جشن بگيريم. همين آتيش روشن كردن و از روش پريدن. امروز بايد شاد بود و شادي كرد. اگر نميتونين در بيرون شادي خودتونو بروز ! بدين در خونه خودتون شاد باشين و آرزو كنين كه براي همه ي عمر شاد باشين.

در كشورهاي ديگري كه نوروز را جشن ميگيرند از جمله آذربايجان، در چنين روز مردم از پير و جوان و زن و مرد در يكي از ميدانهاي اصلي شهر جمع مي شوند و به رقص و شادي و پايكوبي مي پردازند. فرارسيدن نوروز را به همديگه تيريك ميگن و براي هموطنهاي خود آرزوي سلامتي ميكنن. نه صداي ترقه اي شنيده ميشه و نه چيز ديگري. خواننده هاي ملي ميخوانند و مردم شادي ميكنند.

حالا كه ما هم در كشور خودمون خواننده ملي زيادي داريم از موسيقي سنتي گرفته تا پاپ ، چقدر خوب ميشد كه شهرداري ها از جمله شهرداري تهران به جاي اين همه خرج و هزينه براي چيزاي بيخودي تعدادي از ميدانهاي شهر را براي جشن چنين روز باستاني انتخاب ميكرد تا مردم با دست زدن و گوش دادن به موسيقي اين روز را جشن بگيرند.


چهارشنبه سوريتون مبارك باشه ، به همه تون خوش بگذره ، خوش باشيد و شاد و سلامت

 

                  

 

           

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:44 توسط سما |

 

انشاا.. نوار قلبت ملودي زندگي سالم و طولاني را بنوازد همه اندامهاي داخلي و خارجي ات در تعادل و

سلامت كامل باشند و جيبت همواره پر از اسكناس باشد.

انشاا.. موها و پوست صورتت هميشه شاداب باشد و ارزش سهام هايت هرگز پايين نيايد. و فشار خون،تري گليسريد،كلسترول و بهره وام بانكي ات هرگز بالا نرود.

 انشاا.. وقتي فرشته سال نو از راه مي رسد تو را در ميان اعضاي خانواده عزيزت و دوستان مهربانت پيدا كند.

انشاا.. سال جديد خوراك بهتر، محيط آرامتر، قيمت هاي ارزانتر و رضايت و خشنودي هر چه بيشتر را برايت به ارمغان بياورد.

انشاا.. آن چه در آيينه مي بيني تو را راضي و خوشحال نمايد و آنچه ديگران در تو مي بينند آن ها را خوشحال و راضي نمايد.

انشاا.. كسي آنقدر تو را از ته دل دوست بدارد كه خطا هايت را ببخشد ، بدي هايت را ناديده بگيرد و براي همه مردم دنيا از خوبي ها و فضائل اخلاقي ات بگويد.

انشاا.. صداي آگهي هاي بازرگاني تلويزيون بيشتر از برنامه اي كه در حال ديدن آن هستي نباشد.

انشاا.. دخل و خرجت با هم جور در بيايد و به علاوه مقدار قابل توجهي اضافه هم براي كار هاي خير و صدقات در حساب بانكي ات يافت شود.

انشاا.. فراموش نكني كه حداقل يك بار در روز به كسي كه برايت عزيز است بگويي "دوستت دارم".

انشاا.. در جهاني پر از صلح و صفا زندگي كنيم و عشق به خدا را در هر غروب ، در هر گلبرگ بسته گلها، در لبخند هاي كودكانه ، در بوسه هاي عاشقانه و در هر ضربات حيرت آور ، خارق العاده و معجزه آميز و حيرت آور قلبمان ببينيم.

                         

                                    

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:24 توسط سما |

اولین نشست خبری بیست و ششمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر صبح امروز با حضور مجید سرسنگی - دبیر جشنواره امروز ،بیست و یکم اسفند ماه، در تالار امیر خانی خانه هنرمندان برگزار شد .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:54 توسط سما |

با سلام،
همراهان گرامی شما می توانید در این دوشنبه، بیست و یکم اسفند، از ساعت 10 صبح از نمایشگاه مجسمه ی انجمن مجسمه سازان ایران در نگارخانه ی ممیز بازدید کنید.
نمایشگاه دیگر این روز 137 اثر تصویرگری از «عطیه مرکزی»، «هدا حدادی» و «فاطمه کاوندی» است با نام «ریز نقش ها» که از ساعت 14 برای بازدید عموم گشوده است.
با ما همراه باشید!



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:49 توسط سما |

نمی دونم چرا این موقع اومدم تا اینا رو بنویسم

ولی فقط و فقط اومدم بگم خدایا شکرت

بازم دیشب خدا بزرگی خودشو به من ثابت کرد

خدایی خوب خدایی داریم

خدایا شکرت

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 8:22 توسط سما |

امروز همه چی تموم شد . همه چی. خیلی زود . حتی زودتر از ائن چیزی که فکرشو می کردم

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:48 توسط سما |

نشنوم کسی بگه خانوما ضعیفه هستن

              

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:0 توسط سما |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد 

فریبنده زادو فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم آنجا شتابد

 که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

                                 

                                       

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 13:39 توسط سما |

 

 

دوباره تصميم دارم بنويسم . از احوالات خودم.تازه اومدم خونه. خيلي خسته ام . هيج وقت اين همه خسته نبودم.

فردا هم كلاس دارم بايد ساعت 6.30 برم. خداي من امروز عجب روزي بود نمي دونم بگم خوب بود يا بد.

از صبح گرفتار بودم. عليرضا (خواهر زادم)چند روزه بدجوري مريضه خدايا ديونه مي شم وقتي حالش بد مي شه

از صبح تو بيمارستانم. ساعت 2 يه قراره كاري داشتم. چند وقته كه بهم سفارش يه كار دادن منم همش دارم از زيرش در مي رم ولي امروز ديگه حسابي غافلگيرم كردن. بهم سفارش يه بورشور دادن دوست داشتم قبول كنم . ولي كارام زياده . كلاسهاي پشت سرهم حسابي خسته ام مي كنه خلاصه با 1000 تا بهونه اي كه آوردم . ولي خدايي نتونستم از زيرش در برم . اونا سمج تر از من بودن. نمي دونم شايد قسمت اين بود . شكايتي ندارم هميشه از اينكه سرم شلوغ باشه لذت مي برم. همشم بخاطر رشتمه. گرافيك. يادمه از وقتي دبستان بودم اصلا نمي دونستم گرافيك چيه فقط اسمشو شنيده بودم . اينقدر گفتم تا بالاخره رفتم هنرستان 3 سال با عشق تمام گرافيك خوندم. وقتي كنكور دادم سال اول نقاشي قبول شدم . ولي من ميگفتم فقط گرافيك . بالاخره به آرزوم رسيدم . اونروزي كه اسممو توروزنامه ديدم  . اصلا تعجب نكردم انگار مي دونستم قبول مي شم اونم تو رشته خودم .حالا كه ديگه كم كم داره درسم تموم ميشه دلم مي سوزه دوست دارم تا آخر عمرم دانشجوي گرافيك بمونم . واييي نمي دونيد چه لذتي داره البته با همه سختي هاش همه شب بيداري هاش . همه حرص خوردن هاش . ولي از اون سختي هاست كه لذت بخشه . نمي دونم تجربه كرديد يا نه.هر چي سخت هم باشه من خودم قبولش كردم پس هيچ حرفي ندارم

فقط اميدوارم به همونجايي كه هميشه آرزوشو دارم برسم . به اميد اون روز گرافيك را ادامه مي دهيممممممممم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:9 توسط سما |

از ابتداي سال آينده و براي نخستين بار در سينماي كشورمان، كليه ي سينماگران عضو جامعه ي اصناف سينماي ايران تحت شمول بيمه ي مسئوليت مدني كارفرما قرار مي‌گيرند و حق بيمه ي مذكور توسط خانه ي سينما پرداخت خواهد شد.

به گزارش سايت خبري خانه ي هنرمندان ايران به نقل از روابط عمومي خانه سينما در اين اقدام كه براساس پيشنهاد «رضا ميركريمي» مديرعامل خانه ي سينما و تصويب هيات مديره ي جامعه اصناف سينماي ايران صورت گرفته است، هر پروژه ي سينمايي در طول يك دوره (سه ساله) بطور شبانه ‌روزي تحت پوشش پرداخت هزينه‌هاي پزشكي و غرامت فوت يا نقص عضو قرار مي‌گيرند.
روابط عمومي خانه ي سينما با اعلام خبر فوق افزود: كليه ي اعضاي خانه ي سينما براي استفاده از اين امكان كافي است درخواست خود را پس از عقد قرارداد با تهيه كننده و تاييد ايشان به خانه ي سينما ارايه نمايند تا پس از اخذ كپي پروانه ساخت از تهيه كننده، تحت شمول بيمه مورد نظر قرار گيرد.
پوشش‌هاي تكميلي اين بيمه علاوه بر هزينه‌هاي پزشكي و غرامت فوق يا نقص عضو عبارتند از: بيمه حوادث ناشي از وسايل نقليه موتوري - پرداخت خسارت بدون راي دادگاه - جبران هزينه‌هاي پزشكي بدون اعمال تعرفه - پوشش بيمه‌اي براي تهيه كننده و يا كساني كه به نحوي بخش از كار مورد بيمه را انجام مي‌دهند - پروژه‌هاي جنگي و پليسي به تفكيك ريسك.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 8:59 توسط سما |

با سلام،
خانه ی هنرمندان ایران این شنبه، دوازدهم اسفند، را با برنامه های متنوعی آغاز می کند. شما می توانید در این روز از ساعت 17 با برنامه های ما همراه باشید.
در این روز جشن رونمایی کتاب «دریای پارس» توسط مجله ی بخارا و انتشارات کتاب خورشید در ساعت 17 در تالار ناصری برگزار می شود.
نمایشگاه گروهی مجسمه ی انجمن مجسمه سازان ایران نیز از ساعت 17 در نگارخانه ی ممیز افتتاح می شود.
دیگر برنامه ی این روز نمایشگاه نقاشی و کاردستی کودکان است که توسط انجمن حمایت از حقوق کودک در ساعت 17 در نگارخانه ی میرمیران افتتاح می شود.
نمایشگاه نقاشی «آندرانیک ساهاکیان» نیز در ساعت 17 در نگارخانه ی نامی برگزار می شود.
با ما همراه باشید!
جشن رونمایی کتاب «دریای پارس» در خانه ی هنرمندان ایران
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:25 توسط سما |

 

نمي دونم حكايت اون دوتا خط موازي رو كه مي گفتن به هم نمي رسيدو شنيديد يا نه؟

حكايت از اين قراره كه:

 دو خط موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي

چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي گفت:

ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم . و خط دومي از هيجان لرزيد. خط اولي گفت : و خانه اي داشته

باشيم در يك صفحه دنج كاغذ. من روزها كار مي كنم . مي توانيم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك

شويم . يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ

شوم ‍، يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .

خط اولي گفت: چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت.

در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت بهم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط

موازي هيچ وقت بهم نمي رسند.دو خط موازي لرزيدند. به همديگر نگاه كردند.و خط دومي زد زير گريه .

خط اول گفت : نه اين امكان ندارد . حتما يك راهي پيدا مي شود. خط دومي گفت: شنيدي كه چي گفتند؟

هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم . و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت : نبايد نااميد

شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و  دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا مي شه كه مشكل

ما رو حل كنه . خط دومي آرام گرفت . و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زير در كلاس گذشتند

و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آن ها از دشتها گذشتند.... از

 صحرا هاي سوزان ..... از كوههاي بلند......از دره هاي عميق ..... از دريا ها ..... از شهرهاي شلوغ....

سالهل گذشت. آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است. هيچ فرمولي

شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب مي كنيد . فيزكدان گفت: بگذاريد از همين الان نا اميدتان

كنم. اگر مي شد قوانين طبيت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت . پزشك گفت:از من كاري

ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دوعنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد

با يكديگر تركيب شويد همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين

موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان . سيارات از مدار خارج مي شوند

كرات با هم برخورد مي كنند، نظام دنيا از هم مي پاشد. چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد.فيلسوف

گفت : متاسفم جمع نقيضين محال است.

و بالاخره به كودكي رسيدند. كودك فقط يك جمله گفت:شما به هم مي رسيد.يك روز دو خط به يك دشت رسيدند

يك نقاش ميان سبزه هاا يستاده بود و نقاشي مي كرد . خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در آن حتما

آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شدند. روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش . نقاش فكري كرد و

قلمش را حركت داد . و آن دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت . و آن جا كه خورشيد سرخ آرام آرام

پايين مي رفت، دو سر خط موازي عاشقانه به هم رسيدند.

 

كاش همه ي ما مثل اين دو تا خط بوديم و تا آخرش با هم بوديم.

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:33 توسط سما |

يك مركز خريد شوهر وجود داشت كه(البته تو خارج) زنان مي توانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد،اين مركز پنج طبقه داشت،و هر چه كه به طبقات بالاتر مي رفتند،خصوصيات مثبت مردان بيشتر مي شد.اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد حتما" آن مرد را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند،ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخصي فقط يك بار مي تواند از اين مركز استفاده كند.
روزي دو دختر كه با هم دوست بودند،به اين مركز خريد رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پيدا كنند.
در اولين طبقه، بر روي در نوشته شده بود: اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند.دختري كه تابلو را خوانده بود گفت:بهتر از كار نداشتن يا بچه نداشتن است،ولي دوست دارم ببينم بالاتري ها چگونه اند؟پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد،بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند.دختر گفت:هوم م م ،طبقه بالا چه جوريه...؟!!
طبقه سوم: اين مردان شغلي با حقوق زياد،بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند و در كار خانه هم كمك مي كنند. دختر:واي چقدر وسوسه انگيز،ولي بريم بالاتر ...و دوباره رفتند.
طبقه چهارم:اين مردان شغلي با حقوق زياد،بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند ،در كار خانه هم كمك مي كنند و هدفهاي عالي
در زندگي دارند.آن دو واقعآ به وجد آمده بودند و اشك شوق مي ريختند. دختر: واي چقدر خوب،پس چه چيزهاي خوبي ممكنه طبقه آخر باشه.آنها گريه مي كردند!!!.
پس به طبقه پنجم رفتند...
آنجا نوشته شده بود:اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان راضي شدني نيستند.(خارجياش )از اينكه براي اولين و آخرين بار به مركز ما آمده ايد
متشكريم و روز خوبي را براي شما آرزومنديم...!!!

راستي اگه اين مركز خريد در ايران بود و 50 طبقه داشت به نظر شما

خانم های محترم از همش دیدن میکردند؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:31 توسط سما |

به نظر شمام آغازه دوست داشتن قشنگه؟

 

پايانش كه اينجوريه :

 

اخه چرا از اولش دلشو می گیری که حالا بخوای پسش بدی؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23:11 توسط سما |

امروز پنجشنبه، دهم اسفند، خانه ی هنرمندان ایران با چهار برنامه در خدمت علاقمندان بود. در این روز از ساعت 10 صبح جشن فارغ التحصیلی کودکان هنرمند موسسه ی هنری «موسیقی زمان» در تالار بتهوون برگزارشد و تا ساعت 20 ادامه داشت
هم چنین در این روز از ساعت 10 صبح می توانستیداز نمایشگاه گروهی نقاشی اعضای انجمن هنرمندان نقاش ایران با عنوان «سلف پرتره» در نگارخانه ی ممیز بازدید کنید.
برنامه ی دیگر این روز در حوزه ی تجسمی نمایشگاه طراحی و نقاشی گروهی «گروه هنر آزاد» بود که از ساعت 14 در نگارخانه ی میرمیران برای علاقمندان گشوده است.
اولین سالگرد انتشار مجله ی فرهنگی هنری رودکی در ساعت 17 در تالار ناصری برگزار شد. ورود برای علاقمندان به این جلسه آزاد بود 

جای همتون خالی

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:24 توسط سما |

به گزارش سایت خبری خانه‌ی هنرمندان ایران، نمایشگاه گروهی از آثار مجسمه اعضای انجمن هنرمندان ایران که همگی در ابعادی کوچک و با موضوع آزاد کار شده‌اند برپا خواهد شد.
امیر وفایی، مسوول برپایی این نمایشگاه در سخنانی گفت: وجه مشترک آثار این نمایشگاه کوچک بودن آنها است که حداکثر یک ضلع آنها باید 40 سانتی متر باشد.
وی در ادامه افزود: طی فراخوانی که یکی دو ماه پیش از سوی انجمن هنرمندان مجسمه ساز در سایت انجمن و مجله تندیس منتشر شد، حدود 60 اثر به دبیرخانه ارسال شد که از این میان 36 اثر برای این نمایشگاه انتخاب شد.
وی اسامی‌هیات داوران این‌ آثار را ایرج محمدی، محمدرضا ذبیح الله زاده و نرگس حریریان عنوان کرد وگفت: در کنار این 36 اثر انتخاب شده، آثار تعدادی از اساتید مجسمه‌سازی از جمله شیخ الحکمایی، دارش، گروسیان، قشقایی، گلناری، عماد و... نیز ارایه خواهد شد. همچنین از سعید شهلا پور، فاطمه امدادیان، ایرج محمدی و بیژن نعمتی شریف و چند هنرمند دیگر نیز برای شرکت در این نمایشگاه دعوت به عمل آمد که به دلایل مختلف حاضر به ارایه اثر نبودند.
وفایی همچنین افزود: در کنار نمایش آثار اساتید مختلف، مهمان‌های خارجی که برای شرکت در سمپوزیوم مجسمه سازی تهران حضور یافته‌اند نیز آثاری را در این نمایشگاه ارایه خواهند داد. همچنین برخی از اعضای گروه اجرایی این سمپوزیوم که از اعضای انجمن نیز هستند در این نمایشگاه آثار خود را شرکت می‌دهند.
نمایشگاه گروهی مجسمه اعضای انجمن مجسمه‌سازان ایران از روز شنبه دوازدهم اسفند ماه تا روز پنج شنبه 24 همین ماه به عنوان آخرین نمایشگاه نگارخانه‌ی ممیز در سال 85 برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 17:49 توسط سما |

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:4 توسط سما |

چند دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد

 

۱-  نام هر گل زيبايي كه در طبيعت است  روي شما مي گذارند

۲- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد

     و غم وغصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

۳- آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.

۴- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم آبي و قرمز يا اين

    حزب وآن حزب جلزو ولز كرده ايد و كركري خوانده ايد.

۵- عشق و هنر ابداع شماست.

۶- زيبايي مخصوص شماست.

۷- هميشه جوانتر از سنتان هستيد و هيچكس نمي داند شما چند ساله ايد.

۸- بهشت زير پاي شماست.

۹- هميشه تميز و نظيف هستيد.

۱۰- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از

       جاي آن خبر ندارد.

۱۱- مجبور نيستيد خانه به خانه برويد و خواستگاري كنيد مثل خانم ها در

      خانه مي نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس وگل و هديه .......

۱۲- حق تقدم با شماست.

۱۳- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و كبود نمي شويد و خون به پا نمي كنيد.

۱۴- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

۱۵- نصف بيشتر از صندلي هاي دانشگاه را شما تصاحب كرده ايد.

و مهمترين دليل

حاضر نيستيد سرتان را بخاطر شكمتان بدهيد.

 

اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگه هم وجود داره كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:12 توسط سما |

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره كوچه به كوچه
باغ انگوري باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونچا كه شبا پشت بيشه ها
يه پري مياد ترسون و لرزون
پاشو مي ذاره تو آب چشمه
شونه مي كنه موي پريشون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره ته اون دره
اونجا كه شبا يكه و تنها
تك درخت بيد شاد و پر اميد
مي كنه به ناز دستشو دراز
كه يه ستاره بچكه مثه يه چيكه بارون
به جاي ميوش سر يه شاخش بشه آويزون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره از توي زندون
مثه شب پره با خودش بيرون
مي بره اونجا كه شب سياه
تا دم سحر شهيداي شهر
با فانوس خون جار مي كشن
تو خيابونا سر ميدونا
عمو يادگار مرد كينه دار
مستي يا هشيار
خوابي يا بيدار

مستيمو هشيار شهيداي شهر
خوابيم و بيدار شهيداي شهر
آخرش يه شب ماه مياد بيرون

از سر اون كوه بالاي دره
روي اين ميدون رد مي شه خندون
يه شب ماه مياد

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:35 توسط سما |

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

امروز داشتم تو سایت ایرانیوز یه چرخی می زدم  که یه دفعه چشم به یه خبری خورد

که خشکم زد. حدودآ ۱۵ دقیقه همینجوری زل زده بودم و داشتم خبر و نیگاه می کردم

منصور سينكي نوازنده صاحب نام تار درگذشت

خدای من دیروز که بابام پیششون بود میگفت :الحمدالله حالشون بهتره

اصلآ باورم نشد . به مامانم گفتم : مامانمم بد تر از من خشکش زد.

آخه مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه زنگ زدیم اینور و اونور فهمیدیم متاسفانه خبر درسته .

آخرین بار که برامون تار زده بود حدودآ ۳ ماه پیش بود.

رفته بودیم خونشون از اونجایی هم که می دونستن من از آهنگ الهه ناز خیییییییلی خوشم می آد

برام همون آهنگ و زدن . صدای سازش به من همیشه یه آرامش خاصی می داد

خیلی دوسش داشتم

روحش شاد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:1 توسط سما |

(بشتابیدددددددد)

نهمین دوسالانه طراحی گرافیک معاصر ایران

(۲۷ خرداد تا ۳۱ شهریور ۱۳۸۶-تهران)

 http://www.tehranmoca.com/fa/graphic2.jpg

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:3 توسط سما |

 

 

 
 
 
 

 
 

 
 

 
 

 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:24 توسط سما |

بهروز غریب‌پور ، مدیر عامل خانه‌ی هنرمندان ایران ، بر اساس نامه‌ای از سوی دکتر محمدحسین ایمانی خوشخو ، معاونت امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، نشان درجه‌ی یک هنری را از این وزارت‌خانه کسب کرد. نامه‌ی معاون وزیر در پی می‌آید.






هنرمند ارجمند
جناب آقای بهروز غریب پور
با سلام
دانش ، تجربه ، خلاقیت و همت والای جنابعالی در زمینه‌ی هنر نمایش ، منشا خلق آثاری نو و ماندگار شده و نقش موثر شما همواره در پویایی مجموعه‌های هنری دستاوردهای ارزشمندی داشته است.
ضمن ارج نهادن به خدمات هنری جنابعالی ، دریافت درجه یک هنری را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تبریک می‌گوییم و موفقیت روز افزون شما را آرزومندیم.

محمد حسین ایمانی
معاون وزیر

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:14 توسط سما |


45 اثر طراحی سلف پرتره از 45 هنرمند که همگی از اعضای پیوسته انجمن هنرمندان نقاش ایران هستند عصر روز شنبه 5 اسفند ماه در نگارخانه‌ی ممیز خانه‌ي هنرمندان ایران به تماشا گذاشته شده است.






سلف پرتره‌هایی از هنرمندان نقاش در نگارخانه‌ی ممیز به نمایش گذاشته شد

سلف پرتره‌هایی از هنرمندان نقاش در نگارخانه‌ی ممیز به نمایش گذاشته شد

سلف پرتره‌هایی از هنرمندان نقاش در نگارخانه‌ی ممیز به نمایش گذاشته شد

به گزارش سایت خبری خانه‌ي هنرمندان ایران، در این نمایشگاه گروهی، 45 هنرمند نقاش به ارایه آثار سلف پرتره پرداخته‌اند که در این میان اسامی ‌هنرمندان برجسته‌ای همچون محمود جوادی پور، احمد وکیلی، منوچهر معتبر، نیما پتگر، منوچهر صفرزاده، یعقوب عمامه پیچ و... در کنار هنرمندان جوانی از انجمن هنرمندان نقاش به چشم می‌خورد که با نگاهی نو تر سلف پرتره‌هایی را ارایه داده‌اند.
آثار این نمایشگاه بعد از فراخوانی که انجمن هنرمندان نقاش ایران اعلام کرده توسط داوران این انجمن انتخاب و در معرض دید علاقه‌مندان قرار گرفته است.
این نمایشگاه اولین نمایشگاه در نوع سلف پرتره است که به همت کمیته نمایشگاهی انجمن هنرمندان نقاش ایران روز شنبه پنجم اسفند ماه در نگارخانه‌ی ممیز خانه‌ی هنرمندان ایران افتتاح و به مدت یک هفته در این نگارخانه ادامه خواهد یافت.




+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:10 توسط سما |

همراهان گرامی،
خانه ی هنرمندان ایران این یکشنبه، ششم اسفند، را با دو نمایشگاه در حوزه ی هنرهای تجسمی آغاز می کند. شما می توانید در این روز از ساعت 10 صبح از نمایشگاهی با عنوان «سلف پرتره» که از سوی انجمن هنرمندان نقاش ایران و با شرکت 45 هنرمند از اعضای این انجمن برگزار می شود، در نگارخانه ی ممیز بازدید کنید.
همچنین در این روز نمایشگاه طراحی و نقاشی گروهی «گروه هنر آزاد» در ساعت 17 در نگارخانه ی میرمیران افتتاح می شود.
با ما همراه باشید.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:8 توسط سما |

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت با تزیق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟؟؟
آرتور اش در پاسخ این نامه چنین نوشت: در سرتا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند. حدود پنج میلیون از آنها بازی را به خوبی فرا می گیرند . از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند.پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند . پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند. چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و دو نفر به مسابقات نهایی . وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دستهایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من" ؟ و امروز وقتی که درد می کشم باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من"؟

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:57 توسط سما |

عجب روزي بود ديروز جاي همتون خالي

ديروز خودم تنهاي تنها رفتم نمايشگاه نقاشي جاتون خالي مثل هميشه عالي بود

اين استاد(علي صدقدار) نمي دونيد چيكار مي كنه  بازم تا پام رسيد اونجا و چشمم به تابلوها افتاد هوش از سرم پريد  راستش من  تكنيك رنگ روغن و زياد نمي پسنديدم ولي كار استاد آدمو جادو ميكنه از ديروز دوباره تصميم گرفتم كه برم سراغ رنگ و بوم وقلمو  چند وقتي ميشه پشت سه پايه  نشستم..از وقتي سعادت دانشجو شدن نسيب ما هم شد وما هم جزو اين قشر مستضعف جامه شديم ديگه کاراي گرافيكي مجالي به ما نداد تاپشت سه پاي بشينيم (اين و بگم گرافيك هيچ ربطي به نقاشي نداره)حس ميكنم نمي تونم يه نقاش حرفه اي بشم ولي به قول مامان گلم كه هميشه ميگه خودت نمي خواي  وگرنه پيكاسوي قرن ميشدي

نمي دونم شايدم بقول مامانم خودم نمي خوام

خلاصه رفتيم از اينكه تنها داشتم مي رفتم كلي ناراحت بودم ولي از اونجايي كه خدا دل بندهاشو نميشكنه رفتم

اونجا ديديم چه خبره كلي از دوستام كه قبلا چند صباحي رو توي آتليه استاد با هم گذرونده بوديم اونجا هستن خلاصه كلي خوش گذشت كلي خورديم وخنديديم و گفتيم و شنيديم و البته كيفور شديم استاد كلي ما رو جلو همه خجالت داد .تعريف و تمجيد و والبته شكايت كه چرا سري به ما نمي زني از اونجايي كه ما هم بلديم خوب بهونه بياريم يه جورايي سرو ته قضيه رو فيصله داديم .خلاصه جاي همه اونايي كه نبودن كلي خالي بود

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:19 توسط سما |

 

 

زندگي به جايي راه نمي برد

تنها تفرجي صبحگاهي است

به آنجا رو كه تمام وجودت به سوي آن جاري است

جايي كه باد  مي وزد

اين راه تا جايي كه راه مي نمايد پيش گير

و هرگز در انتظار يافتن چيزي مباش

هرگز تعجب نكرده ام

چون هرگز در انتظار چيزي نبوده ام

همه چيز سرشار از حيرت است

و جايي براي نا اميدي نيست همه اميد است

اگر چيزي پيش امد خوش امد

و اگر چيزي پيش نيامد اين نيز مبارك تر از ان

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:40 توسط سما |