
مراسم چهلم زندهیاد رسول ملاقلیپور به همت جامعه ی اصناف سینمای ایران از ساعت 19 سهشنبه 28 فروردین در فرهنگسرای هنر برگزار میشود.
در برگزاری مراسم بزرگداشت چهلمین روز درگذشت خالق حماسههای جنگ سینمای ایران، معاونت امور سینمایی وزارت ارشاد، سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، بنیاد سینمایی فارابی و انجمن سینمای انقلاب و دفاع مقدس هم مشارکت میکنند.
بازگویی یادها و خاطرههای هنرمندان و مسئولان سینما، نمایش فیلم «رکعتان فیالعشق» اکبر نبوی، اجرای قطعه موسیقی و سرودهای که به همین منظور در خانه سینما تهیه شده، پخش کلیپی به کارگردانی مجید برزگر و نمایش مستندی به کارگردانی علی ملاقلیپور از جمله بخشهای مراسم بزرگداشت یاد مرحوم ملاقلیپور است.
یکی اینجوری

یکی دیگه اینجوری![]()


اینا یعنی چی؟؟؟؟
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم،
چه سياه ئه به تناش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین میبینم.
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد!
کاش میبستم چشامو، اين ازم بر نمیآد!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
عمر جمعه به هزار سال میرسه،
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه،
آدم از دست خودش خسته میشه،
با لبای بسته فرياد میكنه:
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
جمعه وقت رفتن ئه, موسم دلکندن ئه،
خنجر از پشت میزنه, اون كه همراه من ئه!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلهگی،
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی؛
ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم،
همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛
صفحهی کهنهی یادداشتای من
گف دوشنبه روز میلاد من ئه،
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه!
غروب سهشنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بودهن
به خودم هی زدم از اینجا برو!
اما موش خورده شناسنامهی من!
عصر چارشنبهی من!
عصر خوشبختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جونسختی ما!
روز پنجشنبه اومد
مث سقائک پیر،
رو نوکاش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر!
جمعه حرف تازهئی برام نداشت،
هر چی بود، پیشتر از اینها گفتهبود! میبینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته میپرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

صد من كتاب شعر....هزار من غزل و قصيده....شاعرهاي خيالاتي...اينروزها همه شاعر شده اند!!! بدنبال چه ميگرديم؟!!!
زميني كه عشق بر ان ميرويد بايد كه خاك عاطفه در ان باشد....زمينيكه اسفالت است و دود و ازدحام و بي تفاوتي عشق كه پيشكش پشكل هم از ان بيرون نميزند!!!
همه شب بنشينم و زر و زر بنويسم و خيال بافي كنم كه پشت ديوار چشم انداز است!!! ميخواهم صد سال سياه نباشد...ديگي كه سر من نجوشد چه فرق دارد سر که بجوشد!!!
از من كه بگذرد چشم انداز را حواله كجايم كنم!!! زندگي من كپي از روي اصل ان است كپي هم زرتش زود در ميرود....همه شب را نق ميزنم...داد ميزنم...درد و دل با ديوار ميكنم اخر كار همان هستم كه بودم!!!
درشكه ام را خلاص كرده ام كه برود هركجا كه خواست....يا ته دره ميرود و شجره نامه ام متلاشي ميشود يا ميرود به يك باغ ميرسد و يكي از ما بهتران زير كتفم را ميگيرد و برايم شربت البالو اب ميزند!!!
اما اگربه اقبال ما باشد از ما بهترانش هم سبيل دارند....ميترسم در باغ بهشت هم سريش و مزاحم و اعصاب خورد كني رهايم نكنند....باخت هم اندازه دارد...يكبار و دوبار و سه باره اش درمان دارد اما سر اين قمار خانه هر روز و شبش باختن شرحي دارد نا گفتني...چرا زنده ام!!! حاصل چيست!!! و تا كي سرنوشت نقش ميزند و بازي در مياورد نميدانم!!!
شمائي هم كه ميخواني و درست نظر متضاد منرا داري فقط كمي صبر كن تا برايت بگويم كه اسياب به نوبت!!! بچه شلوارش را خيس نكند شب اما دراز است.....فقط عده اي زودتر ميفهمند و زودتر بيچاره ميشوند و عده اي ديرتر ميفهمند و يا نميفهمند كه انهم از اقبال بلندشان است....پوچ است....يك پوچ بزرگ...اگر هم معتقدي كه پوچ نيست خب نباشد در چشم من كه بوده است...نميتوانم چشمم را بيرون بياورم كه با ديد تو نگاه كنم!!! تو ديدت را بگذار لب كوزه سفالي اب گوارا نوش كن اداي فيلسوفها را هم در نياور من خودم جامعه شناسي افتخاري دارم از دانشگاه مردمك چشمهايم!!!
ديده را باور دارم نه حواله به ان دنيا را...
وقتيكه شوق كپك ميزند بايد مثل نانهاي كپك زده انرا حواله سطل اشغال كرد...برود خوراك گاوهاي دادمداري بشود...اين زندگي اب زرشك ميخواهد با يخ فراوان كه تكان تكان دهي و بگوئي زرشك....
من دلم سخت گرفتست ازين
ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك
بر اين پوچي كو ترانه اي كه شب كنار ايوان چاي در دست و بوسه در كف به شوق دو چشم تا صبح قصه انتظار را بازگو كنم...

به گزارش سایت خبری خانهی هنرمندان ایران، نمایشگاه آثار حجم پیمان اَمردادی( عابدینی) به 20 اثر پرتره از این هنرمند اختصاص دارد که اغلب با متریال گچ و سنگ کار شدهاند.
این هنرمند این آثار را یکسری کارهای ذهنی که به شیوه رئال اجرا شدهاند خواند که از روی الگوی خاصی کار نشدهاند.
پیمان اَمردادی( عابدینی) متولد 1341 و عضو انجمن مجسمه سازان ایران از سال 70 فعالیت خود را در رشته هنری مجسمهسازی آغاز کرده است که تاکنون در نمایشگاههای گروهی مختلفی همچون افتتاحیه موزه آزادی( سال 79)، افتتاحیه انجمن سفالگران ایران( نگارخانه لاله سال 78) و دومین بیینال مجسمهسازی در موزه هنرهای معاصر تهران شرکت داشته است.
اولین نمایشگاه انفرادی آثار پیمان امردادی که 20 اثر پرتره و مفهومی از این هنرمند را در بر می گیرد از روز شنبه هجدهم فروردین در نگارخانهی نامی خانهی هنرمندان ایران به مدت یک هفته برپا خواهد شد.
ديوانه خانه نه روزش معلوم بود و نه شب....روزش ازدحام ادم و ادم بود و شبش تنهائي و تنهائي....
تنهائي براي تنهائي خويش فالي گرفتم...تنهائي ميتوانم تب زنده بودنم را با يك ليوان اب يخ پائين بياورم و مثل ارواح چشمهايم را از يك خواب نيمه كاره بي وقت باز كنم و انگار سيم برقي مرا گرفته باشد خشكم بزند
به ديوار به پنجره و بروي فكرم
ذهنم اينروزها اشغالداني خاطرات شده است هر چيزي روي ان رد پائي از خود گذاشته
زندگي کسالت اور و بي ارزشم كه شبهايش فحش بود و روزهايش سرسام
و عشقيكه حتي يكشب تا صبح كنارش نبودم
و بن بست كاملي كه انتهاي كوچه رهائي منرا مسدود ميكند
از چرت نيمه كار نيمه شب بيدار شدم و نميدانم كه چطور شد از فرط خستگي و تنهائي و فكرهاي هميشگي خوابم برده بود
كشتي كالاهايم در بندر نخوابيده است كه فكرم را سود سرشار مفت خوري بخود مشغول كند
دلم را عشق اتشين دختر زيباي شهر تسخير نكرده است كه از اتش عشقش شبانه ها را شاعري كنم
و هيچ اسم و رسمي ندارم كه از شهرت ان بر چشمهايم عينك دودي بزنم تا از شر سلام ادمهاي مزاحم راحت باشم
من تنها به دنبال يك امنيت ساده ميگردم كه نميبينم
همه دنياي من تصور يك سقف است و يك قناري كه كنار دلم بخواند
براي من بخواند
امروز برايم فحش و اندوهيست زندگي كه بر سر اين ديوانه خانه هر صبح و شام روا ميدارم
ديوانه خانه نه روزش معلوم بود و نه شبش
روزش هذيانهاي من بود و شب بيقراري دل
روز و شبش را نفرين كردم كه روزگار و بختم را به بن بست كشيده است
تفي بر تو كه نامت را زندگي گذاشته ام....دشنامي برايت كه سفره خانه مفت خورها شده اي.....چهره روشنت اي زندگي ناپیداست....ترا اين ادميان به نجاست كشيده اند...و گرنه ذات تو زشت نبود....ترا زشتترت كردند...
ديگر هيچ ندارم جز لحظه شماري و اتش سيگاري كه مرهم شده است...خيالش را هم نميكردم كه پس از كودكي اينهمه چهره روزگار كريه باشد... خدايا نكند جهنم را دو بار وعده دادي و بهشتت را محو نمودي...اگر قرار باشد در اين جهنم تا مرگم زنده بمانم و سرانجام تو نيز منرا به جهنم بسپاري و كيفر دهي پس بهشت تو كجاست!!!
بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
تمام گفته ها را هزار مرتبه شبانه تكرار كرده ام.....و بي حوصلگي را شبانه به پيش درد و دلهاي بي سخاوت و بي دليل برده ام.....با مردم اين شهر از تنهائي سخن گفتم...از هراس از دلدادگي.....و در هزار هزار شب دلتنگ در اسمان اندوهگين ازدحام و فرسايش هزار هزار ماه نيم قرص و تمام ديده ام....در تراكم حرفهايم و ميان همه دلتنگيهايم دل به روزان روشني كه نميايند خوش كرده ام....من از هزار هزار بي خاطره و بي منظره بازگشته ام....من از تكاپوي زندگي و هزار اميد به درون يك اتاق كوچك خزيده ام كه هزار هزار حرف وامانده بر سينه را اينبار فقط براي خود بگويم تا اخرين نفس اسير من در اين هواي ناخوش دلتنگ بسوي هزار هزار ارزوي زنده بگور بپيوند...جائيكه قيمت عشق ورزي اينچنين فرومايه نيست....جائيكه پدرم روي نيمكت بهشت تخيليش حافظ از بر ميكند و من در گوشه ديگر بهشت به همه پوچيها مي انديشم.....تا از هزاران هزار مسافر رسيده به دنيا بپرسم كه چرا ....و چرا چنين پكيده نظاره گر پوسيدن لحظه ها نشسته ام...من از هزار هزار بي منظره امده ام....زمستان بود و مرتع خشك و بي حاصل
حياط خانه غمگين بود و برف الود
من از پشت چپرها خسته برگشته
پدر بالاي كرسي گرم حافظ بود:
مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميايد!
به تماشاي زمستان چه كسي ميايد؟

خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه که شما انتظار داريد، اما جهان هرگز بيپيامبر نخواهد ماند...
و آنگاه پرندهاي را به رسالت مبعوث کرد...
پرنده آوازي خواند که در هر نغمهاش خدا بود.عدهاي به او گرويدند و به او ايمان آوردند...
و خدا گفت:اگر بدانيد،حتي با آواز پرندهاي ميتوان رستگار شد...
خداوند رسولي از آسمان فرستاد.باران،نام او بود...
همين که باران ، باريدن گرفت ، آنان که اشک را ميشناختند، رسالت او را دريافتند، پس بيدرنگ توبه کردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند...
خدا گفت:اگر بدانيد با رسول باران هم ميتوان به پاکي رسيد...
![]()
خداوند رسولي از آسمان فرستاد.باران،نام او بود...
همين که باران ، باريدن گرفت ، آنان که اشک را ميشناختند، رسالت او را دريافتند، پس بيدرنگ توبه کردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند...
خدا گفت:اگر بدانيد با رسول باران هم ميتوان به پاکي رسيد...
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت...
پس باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان که پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند...
خدا گفت:آنکه خبر باد را ميفهمد،قلبش در بيم و اميد ميلرزد و قلب مومن اين چنين است...
خدا گلي را از خاک برانگيخت،تا "معاد" را معنا کند...
و گل چنان از رستاخيزگفت که از آن پس هر مومني که گلي را ديد ، رستاخيز را به ياد آورد...
خدا گفت:اگر بفهميد،تنها با گلی .. قيامت خواهد شد..
خداوند يکي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بيدرنگ قيام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هيچ از هزار موج او باقي نماند...
مردم تماشا ميکردند، عدهاي پيام دريا را را دانستند،پس قيام کردند و چنان به سجده افتادند، که هيچ از آنها باقي نماند...
خدا گفت:آن که به پيغمبر آبها اقتدا کند، به بهشت خواهد رفت...
و به ياد دارم که فرشتهاي به من گفت:جهان آکنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است، اما هميشه کافري هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد.. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر...
اما همين امروز ايمان بياور که پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد ، براي ايمان آوردن تو کافي است...
