تبليغاتX
..شب مهتاب..

تا امروز فكر مي كردم  بدون رنگ هم ميشه  زندگي كرد.با اينكه خودم همش با رنگ  سرو كار دارم  ولي اصلا باورم نمي شد بدون رنگ هيچي معني نداره . ميگفتم خوب رنگ نباشه همه چيز يا سياهه يا سفيد اينم واسه خودش دنياييه ديگه  ولي  امروز فهميدم اگه يه دفعه همه ي رنگاي دنيا پاك بشه واقعا مصيبته

امروز تو دانشگاه كامپيوترها همشون قاطي كردن البته چيز عجيب و تازه اي نيست معمولا روزي چند بار از اين اتفاقا مي افته ولي خوب يه جورايي درستش مي كنيم

ولي امروز كامپيوترها حسابي لجبازي كرده بودن . سيستم فقط رنگ سبز و آبي داشت

اگه بدونيد همه كلافه شده بوديم .فكرشو بكنيد همه چيزو بخواييد با اين دو رنگ ببينيد . مصيبت بود .  همه خسته شديم اونم چه زياد . استادم ديد اينجوري نمي شه از فرصت استفاده كرد و كلاسو تعطيل كرد . ما هم كه از خدا خواسته بشكن زنان راهي خانه هايمان شديم.

.ميگن يك رنگي خوبه ولي امروز به ما ثابت شد اصلا نمي شه يك رنگي رو تحمل كرد.

بد دنياييه دنياي بيرنگي و حتي يك رنگي.

 پس قديميا چي مي گفتن يك رنگ باشيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تکلیف مارو روشن کنید لطفا   یک رنگی  بی رنگی یا رنگی  رنگی؟؟؟؟

 

 

               

+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 21:4 توسط سما |

در ۳۵ کیلومتری شهر استراسبورگ دهکده ای واقع شده که Sant odil نام دارد.این دهکده به دلیل وجود  زیارت گاهی به نام Sant odil یا قدیسه  odil به یکی از دهکده های مقدس و زیارتی تبدیل شده که گروه گروه جمعیت برای زیارت و نذر به این مکان مراجعه می کنند.البته این زیارتگاه در بالای کوه واقع شده که جاده منتهی به آن از میا ن جنگل های انبوه کاج می گذرد. ضمن آنکه جویبار بسیار زیبایی هم قدم مسافران تا رسیدن به مقصد است.زیارت گاه Sant odil در واقع محل دفن دختر پادشاهی است که از بدو تولد نابینا بوده ، بنابر این پادشاه او را در خانه حبس میکند تا اینکه دختر به سن ۱۲ سالگی می رسد. پادشاه متوجه میشود که دیگر از این پس نمی تواند او را در خانه و دور از چشم دیگران پنهان کند و چون این دختر مایه سرشکستگی خاندان و سلسله پادشاهی بود دختر را به داروغه می سپرد تا او را از بین ببرد داروغه نیز دختر را به جنگل برده و از سر دلسوزی از کشتن دختر که odil نام داشت صرف نظر می کند داروغه به او توشه راه داده و دختر را در جنگل رها می کند. odil نیز در جنگل به راه افتاده تا به کوهی می رسد و پس از تمام شدن توشه از فرط خستگی در بالای کوه شروع به گریه می کند در همین حین چشمه ای از زیر پای odil و از  دل زمین می جوشد.odil نیز از شنیدن صدای جوشیدن آب به وجد آمده از آن می نوشد و گرد و غبار از چهره می گیرد پس از این کار در می یابد که قدرت و نیروی دیدن را به دست آورده و می تواند اطراف خود را ببیند.هنگامی به اطراف کوه می نگرد کلیسایی را در نزدیکی خود دیده  و به سوی آن می رود. در آن کلیسا کشیشی را دیده و تمام ماجرا را برای وی بازگو می کند.کشیش در دم در برابر او زانو زده و او را قدیسه می خواند و تا پای عمر از او نگهداری می کند .از آن پس زائران پس از زیارت odil به چشمه می روند از آب می نوشند و نذر می کنند .این آب دارای مواد معدنی نیز است.  عکسها  از نسیم محمدی (آلمان)

                                      

                                              سایر عکسها در ادامه مطلب

                                                       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 12:15 توسط سما |

سلام

با يه  دست شكسته و يه حال دربو داغون اومدم  بنوسيم.

نمي دونم مگه آيه نازل شده كه من با اين دستم بيام و بنويسم .(حتما شده كه اومدم)

نمي دونم چرا وقتي حال و روزم بهتر بود هيچ كاري نمي كردم .

حالا از نمايشگاه گرفته و سفارشات كاري  و خلاصه 1000 تا مشغله ديگه.

اين مدت اتفاقاي خوب و بد زياد افتاد.

از خوباش ميگم كه پوز خيليارو زدم.

پروژه ميان ترم و تحويل دادم .خدايي كولاك كردم . تنها بيست كلاسو نصيب خودم كردم.

خلاصه اونايي كه زيادي ادعا داشتنو نشوندم سر جاشون اين از اين.

ولي دستم شكست . يه روز كه به باشگاه ورزشي مشرف شديم . همينطور كه در افكار خود غرق بوديم دوستان شرمنده كردن و ما رو به زمين كوبيدن از اونجايي كه دست ما هم نازك نارنجي است . بهش بر خوردو از جاي خودش در رفت. اينم از اين.

امروز هم رفتم نمايشگاه اصلا خوب نبود . حالا خودتون بريد مي فهميد .

آخرش از همه ي دوستان چه اونايي كه حالمونو پرسيدن چه اونايي كه نپرسيدن كمال تشكررا دارم.

 

ومن الله توفيق

 

سما    18/2/86
+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 21:54 توسط سما |

باز يه دل پر از غصه

باز يه عشق يه طرفه

باز يه عاشقي بي فرجام

باز دوست داراماي الكي

دوباره همه ي اينا اومدن سراغم

مي دونم نبايد شكايتي كنم . مي دونم قسمت من همينه هيچ وقتم نبايد شكايتي كنم .

ولي تا كي بايد عاشق كسي باشم كه به من مي گه تو حق نداري منو دوسم داشته باشي.

تا كي بايد تحمل كنم كه بهم مي گه من حق دارم فقط هر وقت كه دلم خواست ياد تو بيفتم شايد هيچ وقت دلم نخواد.

تا كي بايد اين بغض و فرو بدم .تا كي بايد مثلا به روي خودم نيارم كه اين چيزا واسم مهم نيست.

تا كي بايد تحمل كنم كه دلم و بشكونن منم بدون اينكه صدام در بياد تكه هاي دلمو جمع كنم يه جوري دوباره به هم وصلشون كنم .

تا كي بايد تحمل كنم وقتي بهم ميگفتي بمون ميگفتم هستم براي هميشه . ولي وقتي بهت مي گفتم بمون ميگفتي من حق دارم هر وقت خواستم برم.

من صبورم   

 ولي امروز ديگه صداي دلم در اومد . بهم گفت  منم از دستت خسته شدم . بهم گفت : تا كي من بايد تقاص سكوت تو رو بدم .دلم گفت : منم اگه صبوري مي كنم  بدون كه خود فريبي ميكنم

منم فهميدم ديگه دلم  نمي خواد با من باشه  . بهش گفتم تو هم مي خواي تنهام بزاري

گفت : آره ديگه بسه اينقدر تو ساكت نشستي و گذاشتي هر كي دلش خواست منو بشكونه

شرمنده شدم ديگه نمي دونستم بهش چي بگم 

بازم ساكت شدم و هيچي نگفتم.

 

ناله را هرچند مي خواهم كه پنهان در كشم

سينه مي گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل

 بخت بد بين كز اجل هم ناز مي بايد كشيد

 

 

پ.ن

۱-گریزی از تقدیر نیست.

۲- ميدوني اول بايد دلامون همديگرو ببوسن بعد لبامون؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 14:25 توسط سما |

مطالب قدیمی‌تر