سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشه که دستت بلرزه و آقای دامادو شرمنده کنی.حواست جمع باشه ،اول بزرگتر . یه وقت نبینمت که سینی چای رو یه راست بردی جلوی آقای داماد.اون وقت فکر می کنن که پسرشون عجب آش دهن سوزیه.آروم و با حوصله راه برو و دوبار کمتر تعارف نکن.سرت رو بلند نکن.آروم حرف بزن،حتی اگه حرف خنده داری زدن،نخند وگرنه از فردا روت عیب می زارن که دختره بی حیا و پر رو بود.مادر به دختر آخرین سفارشهارو هم کرد و گفت : عزیزم می دونم که سخته ولی چند دقیقه بیشتر نیست.تحمل کن از قدیم گفتن : در دروازه رو می شه بست ،اما در دهن مردم و نمی شه.
بالاخره لحظه موعود فرا رسید. دختر تمام دستورهای مادر رو مو به مو اجرا کرد. یعنی چایی رو دو دستی چسبیده بود سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند و محکم و استوار قدم بر می داشت . همه چیز رو به راه بود چند قدم بیشتر نمانده بود که چشمش به مادر داماد افتاد . که چادرش را روی صورتش کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ می کرد، دختر گوشهاشو تیز کرد . صدای مادر داماد رو شنید که می گفت: ماشاالله هزار ماشاالله همچین چایی میآره که انگار نسل به نسل قهوه چی بودن!!!
پ.ن این روزها خستگیم تمامی ندارد
امروز يكي از آن روزهايي است كه ما كيفور هستيم و بسيار خوشحال. چون فردا ژوژمان داريم و كارهايمان بر خلاف هميشه كه تا لحظه آخر در مغازه بودم براي پرينت اكنون همه حاضر و آماده براي ارائه دادن است خوشحاليمممممممممممممممممم....![]()
![]()
![]()
![]()
امروز نسيم آمد تا گرمم نشود.خورشيد تابيد تا سردم نشود.
ميوه ها رسيدند تا بخورم .
آب در جويبار جاري شد تا بنوشم .
امروز پدر هست تا دخترش باشم ، مادر هست تا همرش باشم .
امروز تو نيز اينجايي و تمام كساني كه دوستشان دارم .
تو امروز اينجايي تا باز كنيم دفتر خاطره را و مرور كنيم هر چه گذشته است از غم و شادي .
و امروز هم ورقي پر كنيم از خاطره ها .
پس باز هم بپرس چگونه ام ، تا بگويم " بسيار خوب، عالي !"

پ.ن : این روزها، روزهای سختی است برایم!!!!!!
ابراز كردن عشق براي بيشتر مردم همانند كتابي است كه در نظر دارند بعدها بخوانند، يا مثلا تلفني است كه بعدا مي خواهند بزنند
عزممان جزم است ولي هميشه براي خود يك دليل منطقي براي اقدام نكردن داريم. لابد هنوز وقتش نرسيده ،يا كار مهمتري داريم يا مثلا زمين و زمان و كهكشانها اجازه نمي دهند.يا 1001 دليل ديگر.
چنين است كه روزها همه با فرصت هاي از دست رفته و به تاخير افكندن ها سپري مي شود و از عشق كه اين همه بدان نيازمنديم خبري نيست . روزهايي كه بر در خانه مي آيد چرا قدرش را نداريم.
عشق از آن كارهايي است كه نبايد هيچ وقت به فردا موكول كرد.
طفلي كه دوان دوان به طرفمان مي آيد تا در آغوشش بگيريم همين الان به آن نياز دارد نه در زمان ديگر. دوستي كه به شانه هايت محتاج است تا دمي گريه كند ، نمي تواند در انتظار فرصت مناسبتري بماند . كسي را كه مي خواهيد دوباره مطمئن شود كه دوستش داريد نبايد به اميد فردا رها كنيد. عشق تعهدي است كه اطمينان مي دهد هر وقت به من نياز داشتي ،در كنارت هستم .
اين فكر كه بعضي زمانها براي عشق از زمان هاي ديگر مناسب تر است بعضي وقتها يك عمر پشيماني به بار آورده است . هيچ چيز نمي تواند جبران كننده دمي باشد كه عشق ما طلب شده است و ما بي پاسخ از كنار آن گذشته ايم .
سعي كنيد اين چيزها را خيلي زود بفهميد . اگر دير شود يك عمر پشيماني دارد.
"كسيكه فرصت برآوردن نياز ديگري را از دست مي دهد يكي از غني ترين تجربه هايي را كه زندگي ارايه مي كند از دست داده است" (پالي تكست)

پ.ن امروز خيلي چيزها را فهميدم!!!!
ما فكر مي كرديم ارتفاعات جمشيديه جاي خنده داري است براي تشكيل كلاس اونم از نوع معارفش.
با نظر استاد موافق نبوديم. ولي وقتي اين نظر از سوي همه ي بچه ها تاييد شد . ما هم به ناچارررررر مجبور به پذيرفتن آن شديم . زيرا اين جلسه در كوه برابر بود با دوجلسه كلاس درس. و عدم حضور در اين مكان برابر بود با دو جلسه غيبت . و از آنجايي كه اين استاد عزيز دل 3 جلسه غيبت را برابر با حذف قرار داده و باز از آنجايي كه ما غافل از تشكيل اين جلسه از تمامي غيبتها به طور كامل و تمام و كمال استفاده كرده بوديم ديگر هيچ بهانه اي نداشتيم كه در اين جلسه نباشيم . خلاصه
قرار شد صبح روز جمعه راس ساعت 6:30 دقيقه صبح در ميدان تجريش باشيم تا در ركاب استاد خان به ارتفاعات جمشيديه تشريف فرما شويم
ما هم كه مجبور بوديم حتما برويم روز 5 شنبه آذوقه سفر را فراهم كرديم و بارو بنه را در كوله پشتي جديدمان جاسازي كرديم كتاني هايمان را حسابي برق انداختيم و آماده شديم براي اين سفر پر ماجرا.
خلاصه جمعه صبح همه با چشماني پف آلود و دهنهايي كه هر 2 دقيقه به قاعده دهانه غار باز و بسته ميشد در ميدان تجريش جمع شديم و با سرپرستي جناب استاد خان مسير را گز كرديم به طرف جمشيديه . دوستان خداوند به چشمانتان روز بد نشان ندهد ما هي مي رفتيم به خيال اين كه خوب الاناست كه در همين مكان اطراق كنيم ولي مي ديديم استاد جان همچينين ميتازد و مي رود خدا قوتش را زياد كند به مانند غزالي تيز پا اين صخره ها را بالا مي رفت همه چشم هايمان همانند يك جانوري بيرون زده بود از ديدن اين منظره كه چطور استاد جان با اين سن و سال اين مسير را طي مي كند.
اگر بدانيد حتي مال هم قادر نبود از اين مسير تردد كند ولي با كمال افتخار ميگو يم ما چنان مي رفتيم كه قرار گذاشتيم از اين به بعد جمعه ها در اين مسير كار كنيم
خلاصه رفتيم و رفتيم و رفتيم
ديگر نفسي نداشتيم همه هن هن كنان ولي استادي بود كه به ما مي خنديد .گفتيم استاد جان قربانت به نظر شما ما اكنون داريم تقاص كدامين گناه ناكرده را پس مي دهيم . تو رو خدا به همين جا رضايت دهيد ولي همچنان از بالاي صخره ها به ما مي خنديد كه به گمانم هر دفعه 5 كيلو قند در دلش آب مي كردند از اينكه چطور دارد اين طفلان بيچاره را عذاب مي دهد .خلاصه به هزار زور و زحمت و با كمك امداد هاي غيبي و با رسانيدن تنفس مصنوعي به يكديگر خود را به فراز قله ها رسانديم .
نشستيم و يه كمي از خود پذيرايي كرديم و استاد عزيز درس را شروع كرد . گفت و گفت و گفت
ما هم همچنان خنديديم و خنديديم و خنديديم .
خداوند گواه است كه ما اگر جرات داشيتيم در طول ترم در سر كلاس همين استاد حتي نفس بكشيم . چه برسد به اين لوده بازي هايي كه دوستان مي كردند .
خلاصه كلام ساعت 10 صبح كلاس رسما به پايان رسيد . ما هم در اين آخرها در حال قنديل بستن بوديم .
كلاس تمام شد و بچه ها هر كدام به سمتي رفتند. من و چند تن از دوستان هم در ساعت 10 صبح ناهاري كه با خود به آن بالا حمل كرده بوديم را خورديم و كمي عكاسي كرديم و به طرف پايين عزيمت كرديم. و هر كدام رهسپار منازل خود شديم.
در كل روزي بود سراسر خنده جاي همه ي دوستان و دشمنان خالي خوش گذشت . ولي بنده همچنان از درد پا به خود مي پيچم .

![]()
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : "مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد." و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست " گنجشك گفت :لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم ، كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغض راه بر كلامش بست . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند . خدا گفت:" ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود . خدا گفت:" و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي ." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

پ.ن:دفترچه قسط هايم را ورق مي زنم . تمامي ندارند؛ تا آخر عمر بدهكار رحمتت هستم اي خداي مهربان!!!!
سلام عزیز جون
باور کن همیشه به یادت هستم . همیشه غم نبودنتو می ریختم تو دلم تا نکنه بابا از نبودنت ناراحت بشه . خاطراتتو جلوی بابا به زبون نمی آرم . چون می دونم چه جوری دلش می گیره و بعد به یه بهونه میره تو تراس ساعتها اونجا می شینه و نمی دونم شاید ساعتها به یادت گریه میکنه . می دونی بابا چقدر دوست داره هنوز بعد از ۴ سال همش منتظر یه بهانه است تا به یادت یه جورایی بغضاشو خالی کنه
منم دلم می خوادبه هر بهانه ای برای نبودنت اشک بریزم.
امروز ۴ ساله که نیستی و برای ما انگار همین امروزه که رفتی. کاش بودی . تو که رفتی انگار همه ی زندگی رو با خودت بردی.دیدی بابا جون چجوری شکست. خودت خوب می دونی چه داغی رو دلامون گذاشتی .که امروز بعد از ۴ سال هنوزم این داغ برای ما تازه است.
یادته شبهایی که من پیشت بودم تا نزدیکیا صبح با هم حرف می زدیم که تازه اونموقع هم با غرغرای بابا جون می خوابیدیم.یادته چقدر برام حافظ می خوندی .
من همه اینا هنوز یادمه .همشون. تو هم یادته .
امروز سر مزارت دوباره اون روزای خوب برام یادآوری شد. کاش بودی . خیلی زود رفتی.خیلی زود
اون مثل فرشته ها بود
چشمه ی عشق و صفا بود
با نگاه مهربونش
آيت پاک خدا بود
قصه هاش قصه ی بودن
قصه ی خاطره ها بود
قلب پاک و روشن او
جلوه ی آينه ها بود
يادمه از لب تو چه ها شنيدم
قصه ها به پاکی دريا شنيدم
چشم تو خورشيد آسمون من بود
دل تو گرمی آشيون من بود
اون شبای پر ستاره
بی تو جلوه ای نداره
موهای سپيد و نازت
مثل بخت من پر از خواب
خنده روی لب نازنين تو
خنده ی مهتاب
اون شبای پر ستاره
بی تو جلوه ای نداره..
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجايی
مادر بزرگ مادر بزرگ پیش خدایی

خدای خوبی گفت:"روزت بخیر برادر."
خدای بدی پاسخی نداد.
خدای خوبی گفت:"امروز سر حال نیستی."
خدای بدی گفت:"درست است،زبرا این روزها مرا با تو اشتباه می گیرند، مرا به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنندکه گویی من توام و این مرا خوش نمی آید."
خدای خوبی گفت:"اما مرا نیز با تو اشتباه می گیرند و مرا نیز به نام تو می خوانند."
خدای بدی راه خویش گرفت و رفت، در حالی که به بلاهت انسان لعنت می فرستاد.

پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین!!!!!!!
پيش خودم فكر كردم كه چقدر بد است از اين يار هميشگيم تشكر نكنم. البته حالا كه از دست دادمششش . كسي كه سالهاي سال همراهم بود نمي دانم قدمتش به كجا مي رسد . از وقتي يادم مي آيد هميشه پشتم بوده. خدايا اين همه وابستگي . قربانش بروم از آن ياران هميشگي بود . ولي چه حيف امروز كه از دست دادمش تازه فهميدم . چقدر اين طفل معصوم لطيف بود. بار مرا به دوش خود ميكشيد هميشه. هميشه عذابش مي دادم ولي صدايش در نمي آد. خداي من اين همه صبوري. برايتان چه بگويم كه هرچه نطق كنم باز جبران زحماتش نميشود. فكرهاي جور واجور نكنيد . ميدانيد از كه مي گويم؟؟؟ اين رفيق سال و ماه من كه بهتر است بگويم نقش طفلم را براي من بازي ميكرد كوله پشتي من بود كه امروزتنهايم گذاشت براي هميشه خدمتتان عرض كردم كه قدمتش را يادم نيست . شايد مادر بزرگمان بر روي سيسمانيمان داده باشد .اين را هم نمي دانم. بيچاره شده بود انبار كالاهايم وشايد اطاق سيار من . از هر آنچه فكرش را بكنيد داخلش يافت ميشد . اينها همه به كنار درروزهاي سخت دانشگاه كه ما بايد دور از جانمان مانند يك چيزي بار حمل مي كرديم و به سنگر علم مي برديم اين كوله پشتي من بود كه همراهيم مي كرد . اگر شما هم خدايي نكرده دانشجوي هنر بوديد اين درد دلهايم را خوب مي فهميديد . هر روز مانند يه چيزهايي كه بار بر دوش حمل مي كنند كوله ام را پر از رنگ و كاغذ و كتاب و قلمو و انواع اقسام لوازم بقول دوستان گرافينكي مي كنم . تازه موضوع به اينجا كه فقط ختم نمي شود . اين با ره درون كوله است فقط . بغير از اينها دستان محترم هم بايد هر كدام باري به اندازه گمانم اغراق نكرده ام اگر بگويم 7 كيلو هندوانه از اون قرمزها و شيرينهايش حمل مي كنند. اي خدا من چگونه در روز محشر جواب اين اعضا و جوارح را بدهم . خدايا از سر تقصيراتم بگذر. الاقصه .امروز ديگر نفس اين طفل معصوم بالا نيامد هر چقدر از اين تنفسهاي مصنوعي داديم هر چقدر به قلبش اكسيژن رسانديم ديديم نه كار از كار گذشته . تازه طفل معصوم بندهايش هم از بدنش جداشد . نمي دانم چه بلايي بر سرش آمد كه از قسمت تحتاني هم حفره اي عميق در آن ايجاد شد . خداياااااااااااااااااا.. چه صحنه دلخراشي . تازه قيافه منم در آن موقع بسيار قابل ديدن بود. وسايل هم انگار براي اولين بار بود كه هوا مي خوردند يكي يكي شادو شنگول به بيرون مي آمدند و جوري نگاه مي كردند اينهو نديد بديدا. خلاصه امروز يار دبستاني ام به ملكوت اعلا پيوست . روحش شاد يادش گرامي باد و راهش پر رهرو باد.
و من الله توفيق
سما
