تبليغاتX
..شب مهتاب..
مادر دختر گفت: دخترم بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردنت دارد. پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه چیز را نگاه کن و بعد سرت را بنداز پایین و بعد با صدای آروم بگو سلام. نمی خوام پشت سرت حرف بزنن که چقدر بی تربیته . یه وقت هول نشی، رنگت عوض نشه ، با خودشون می گن: دختره آدم ندیده است.

سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشه که دستت بلرزه و آقای دامادو شرمنده کنی.حواست جمع باشه ،اول بزرگتر . یه وقت نبینمت که سینی چای رو یه راست بردی جلوی آقای داماد.اون وقت فکر می کنن که پسرشون عجب آش دهن سوزیه.آروم و با حوصله راه برو و دوبار کمتر تعارف نکن.سرت رو بلند نکن.آروم حرف بزن،حتی اگه حرف خنده داری زدن،نخند وگرنه از فردا روت عیب می زارن که دختره بی حیا و پر رو بود.مادر به دختر آخرین سفارشهارو هم کرد و گفت : عزیزم می دونم که سخته ولی چند دقیقه بیشتر نیست.تحمل کن از قدیم گفتن : در دروازه رو می شه بست ،اما در دهن مردم و نمی شه.

بالاخره لحظه موعود فرا رسید. دختر تمام دستورهای مادر رو مو به مو اجرا کرد. یعنی چایی رو دو دستی چسبیده بود سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند و محکم و استوار قدم بر می داشت . همه چیز رو به راه بود چند قدم بیشتر نمانده بود که چشمش به مادر داماد افتاد . که چادرش را روی صورتش کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ می کرد، دختر گوشهاشو تیز کرد . صدای مادر داماد رو شنید که می گفت: ماشاالله  هزار ماشاالله همچین چایی میآره که انگار نسل به نسل قهوه چی بودن!!!

                        

پ.ن این روزها خستگیم تمامی ندارد

+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 17:21 توسط سما |

                                                    

امروز يكي از آن روزهايي است كه ما كيفور هستيم و بسيار خوشحال. چون فردا ژوژمان داريم و كارهايمان بر خلاف هميشه كه تا لحظه آخر در مغازه بودم براي پرينت  اكنون همه حاضر و آماده براي ارائه دادن است  خوشحاليمممممممممممممممممم....

 

امروز نسيم آمد تا گرمم نشود.خورشيد تابيد تا سردم نشود.

ميوه ها رسيدند تا بخورم .

آب در جويبار جاري شد تا بنوشم .

امروز پدر هست تا دخترش باشم ، مادر هست تا همرش باشم .

امروز تو نيز اينجايي و تمام كساني كه دوستشان دارم .

تو امروز اينجايي تا باز كنيم دفتر خاطره را و مرور كنيم هر چه گذشته است از غم و شادي .

و امروز هم ورقي پر كنيم از خاطره ها .

پس باز هم بپرس چگونه ام ، تا بگويم " بسيار خوب، عالي !"

                      

                                             كار خودم. با موضوع شادي

پ.ن : این روزها، روزهای سختی است برایم!!!!!!

                               

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 19:7 توسط سما |

ابراز كردن عشق براي بيشتر مردم همانند كتابي است كه در نظر دارند بعدها بخوانند، يا مثلا تلفني است كه بعدا مي خواهند بزنند

عزممان جزم است ولي هميشه براي خود يك دليل منطقي براي اقدام نكردن داريم. لابد هنوز وقتش نرسيده ،يا كار مهمتري داريم يا مثلا زمين و زمان و كهكشانها اجازه نمي دهند.يا 1001 دليل ديگر.

چنين است كه روزها همه با  فرصت هاي از دست رفته و به تاخير افكندن ها سپري مي شود و از عشق كه اين همه بدان نيازمنديم خبري نيست . روزهايي كه بر در خانه مي آيد چرا قدرش را نداريم.

عشق از آن كارهايي است كه نبايد هيچ وقت به فردا موكول كرد.

طفلي كه دوان دوان به طرفمان مي آيد تا در آغوشش بگيريم همين الان به آن نياز دارد نه در زمان ديگر. دوستي كه به شانه هايت محتاج است تا دمي گريه كند ، نمي تواند در انتظار فرصت مناسبتري بماند . كسي را كه مي خواهيد دوباره مطمئن شود كه دوستش داريد نبايد به اميد فردا رها كنيد. عشق تعهدي است كه اطمينان مي دهد هر وقت به من نياز داشتي ،در كنارت  هستم .

اين فكر كه بعضي زمانها براي عشق از زمان هاي ديگر مناسب تر است بعضي  وقتها يك عمر پشيماني به بار آورده است . هيچ چيز نمي تواند جبران كننده دمي باشد كه عشق ما طلب شده است و ما بي پاسخ از كنار آن گذشته ايم .

سعي كنيد اين چيزها را خيلي زود بفهميد . اگر دير شود يك عمر پشيماني دارد.

 

"كسيكه فرصت برآوردن نياز ديگري را از دست مي دهد يكي از غني ترين تجربه هايي را كه زندگي ارايه مي كند از دست داده است"    (پالي تكست)

 

پ.ن امروز خيلي چيزها را فهميدم!!!!

          

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 21:21 توسط سما |

ما فكر مي كرديم ارتفاعات جمشيديه  جاي خنده داري است براي تشكيل كلاس اونم از نوع معارفش.

با نظر استاد موافق نبوديم. ولي وقتي اين نظر از سوي همه ي بچه ها تاييد شد . ما هم به ناچارررررر مجبور به پذيرفتن آن شديم . زيرا اين جلسه در كوه برابر بود با دوجلسه كلاس درس. و عدم حضور در اين مكان برابر بود با دو جلسه غيبت . و از آنجايي كه اين استاد عزيز دل 3 جلسه غيبت را برابر با حذف قرار داده و باز از آنجايي كه ما غافل از تشكيل اين جلسه  از تمامي غيبتها به طور كامل و تمام و كمال استفاده كرده بوديم ديگر هيچ بهانه اي نداشتيم كه در اين جلسه نباشيم . خلاصه

قرار شد صبح روز جمعه راس ساعت 6:30 دقيقه صبح در ميدان تجريش باشيم تا در ركاب استاد خان به ارتفاعات جمشيديه تشريف فرما شويم

ما هم كه مجبور بوديم حتما برويم روز 5 شنبه آذوقه سفر را فراهم كرديم و بارو بنه را در كوله پشتي جديدمان جاسازي كرديم  كتاني هايمان را حسابي برق انداختيم و آماده شديم براي اين سفر پر ماجرا.

خلاصه جمعه صبح همه با چشماني پف آلود و دهنهايي كه هر 2 دقيقه به قاعده دهانه غار باز و بسته ميشد در ميدان تجريش جمع شديم و با سرپرستي جناب استاد خان مسير را گز كرديم به طرف جمشيديه . دوستان خداوند به چشمانتان روز بد نشان ندهد ما هي  مي رفتيم  به خيال اين كه خوب الاناست كه در همين مكان اطراق كنيم ولي مي ديديم استاد جان همچينين ميتازد و مي رود خدا قوتش را زياد كند به مانند غزالي تيز پا اين صخره ها را بالا مي رفت همه چشم هايمان همانند يك جانوري بيرون زده بود از ديدن اين منظره  كه چطور استاد جان با اين سن و سال  اين مسير را طي مي كند.

اگر بدانيد حتي مال هم قادر نبود از اين مسير تردد كند ولي با كمال افتخار ميگو يم ما چنان مي رفتيم كه قرار گذاشتيم از اين به بعد جمعه ها در اين مسير كار كنيم

خلاصه رفتيم و رفتيم و رفتيم

ديگر نفسي نداشتيم همه هن هن كنان ولي استادي بود كه به ما مي خنديد .گفتيم استاد جان قربانت به نظر شما ما اكنون داريم تقاص كدامين گناه ناكرده را پس مي دهيم . تو رو خدا به همين جا رضايت دهيد ولي همچنان از بالاي صخره ها به ما مي خنديد كه به گمانم هر دفعه 5 كيلو قند در دلش آب مي كردند از اينكه چطور دارد اين طفلان بيچاره را عذاب مي دهد .خلاصه به هزار زور و زحمت  و با كمك امداد هاي غيبي و با رسانيدن تنفس مصنوعي به يكديگر خود را به فراز قله ها رسانديم .

نشستيم و يه كمي از خود پذيرايي كرديم و استاد عزيز درس را شروع كرد . گفت و گفت و گفت

ما هم همچنان خنديديم و خنديديم و خنديديم .

خداوند گواه است كه ما اگر جرات داشيتيم در طول ترم در سر كلاس همين استاد حتي نفس بكشيم . چه برسد به اين لوده بازي هايي كه دوستان مي كردند .

خلاصه كلام ساعت 10 صبح كلاس رسما به پايان رسيد . ما هم در اين آخرها در حال قنديل بستن بوديم .

كلاس تمام شد و بچه ها هر كدام به سمتي رفتند. من و چند تن از دوستان هم در ساعت 10 صبح ناهاري كه با خود به آن بالا حمل كرده بوديم را خورديم و كمي عكاسي كرديم و به طرف پايين عزيمت كرديم. و هر كدام رهسپار منازل خود شديم.

در كل روزي بود سراسر خنده جاي همه ي دوستان و دشمنان خالي خوش گذشت . ولي بنده همچنان از درد پا به خود مي پيچم .

 

 

             ارتفاعات جمشيديه

            ارتفاعات جمشيديه

          

+ نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 0:20 توسط سما |

مطالب قدیمی‌تر