آرزوهایم را بر باد دادی !
حالا خودت برایم بهترین ها را آرزو می کنی؟؟؟؟؟؟
امروز تولد ۱ سالگی پسر دایی ماست . قربانش برم رضايت داد و بعد از 13 سال قدم بر ديدگان بشريت
گذاشت . بعد از كلي خواهش و التماس .كلي دعوت نامه فرستاديم . كه تورو خدا پا به اين دنيا ي خاكي بگذار .سالهاي سال التماسش كرديم . اين كودك تخس راضي به آمدن نمي شد.خلاصه پارسال در همين روزها بود كه نمي دانم شايد سرش به جايي خورد يا اينكه كسي بهش گفته بود که بيا.
بالاخره اين آقا زاده رضايت داد .تشريف فرما شد.اين كودك كه اكنون 1 ساله است بعد از 13 سال پا به عرصه هستي گذاشت.نمي دانم شايد او بهتر از ما خبر از اين دنيا داشت .شايد او مي دانست .قرار است كارت سوخت بدهند يا بنزين را سهميه بندي كنند. فكر كرد با اين مشكلات خوب همان جا بيشتر خوش مي گذرد نه كارت سوخت مي خواهند نه بنزين سهميه بندي مي شود . پس براي چه خود را به دردسر بياندازد .همانجا با كمال آرامش به زندگي خود ادامه مي دهد.ولي چه كار داريد با همه ي اين حرفها آمد. .او هم مانند ما.
شايد ما هم از تمام اين مشكلات خبر داشتيم ولي باز مي خواستيم از نزديك ببينيم. اين آدمها همه چيز را بايد خودشان تجربه كنند . وگر نه دست بردار نيستند.
اين آقا زاده قصه ما هم مانند همه ي ما .
اين آقا زاده آرمان نام گرفت. و عزيز دردانه يك طايفه شد.نمي دانيد اين آقاي خان دايي چه حالي داشت .خوشحاللللللللللللللللللللللللللللللللل در حد نهايت . تبريكاتي بود كه از سرتا سر جهان براي اين پدر و مادر فرستاده ميشد. بيمارستان لاله تهران در آن روز پذيراي يه كوچولوي ماماني بود . چنان جشني برپا كردند كه انگار عروسي سيندرلاست .
و امروز هم تولد يك سالگي اين كوچولوست . كه البته با پدر و مادرخود به سفر رفته كه كيلومترها از اينجا دور است. و من از طرف خودم، مامان، بابا، خاله ، مامانجون ، سارا،حسین و علیرضا از اين راه دور تولدش و تبريك ميگمممم .

پ.ن: بازم دارم میرم برای چند روز
خدایا کی این تابستون لعنتی تموم میشه؟؟
پ.ن:این روزها دلم هوای باران کرده است .باران می خواهم. فقط یک نم باران
سلام
بعد از یه غیبت که داشت کم کم به غیبت کبری تبدیل می شد برگشتم .
جای همتون خالی هم خوب بود هم بد. هر چی بود بالاخره گذشت و منم اومدم.
و دوباره سلام
اينم يه عكس از اون بلاد سرسبزي كه من چند روزي اونجا بودم

پ.ن قبل از هر چيز جمله هاي امروز: «فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد.وقتي كه چشم گشودم امروز گذشته بود
امروز بالاخره آخرین پرژه این ترم را به جناب استاد خان تحویل دادیم و خوشحال و خندان از بابت به اتمام رسیدن این ترم .
یک نفسی از اعماق وجود کشیدیم و یک لگدی به در دانشگاه زدیم برای خالی کردن دق و دلی این یک ترم و رهسپار خانه شدیم. حالا در فکر ترم تابستانمان به سر می بریم که چطور باید در این هوا که بس ناجوانمردانه گرم است هر روز سر کلاس برویم . در ساعتی از روز که همه زیر باد کولر در خواب ناز بسر می برند ما یا باید در کوچه و خیابان دنبال سوژه باشیم برای عکاسی یا باید سر کلاس باشیم که البته به جای درس و مشق همش باید چرت بزنیم . و هر روز بر اثر گرما زدگی به درمانگاه محل برویم و همینطور تلفات بدهیم . و ما همچنان در این امید بسر میبریم که روزی این سختی ها نیز به پایان می رسد ولی کی به پایان می رسد فقط خدا می داند. به امید آن روز
پ. ن : از امروز که تعطیلات یک هفته ای ما آغاز شد سعی می کنیم فعلا حسابی استراحت کنیم و از این فکر و خیالات هم فعلا نکنیم .از فردا هم یک هفته ای به ییلاق می رویم و اگر خدا بخواهد یک هفته قرار است از این تهران خارج شویم و بلاد سرسبزی سفر کنیم .جای همه تان خالی حتما خوش می گذرد. فعلا خدانگهدار
