خنده هایم را از من گرفتی!
آرزوهایم را بر باد دادی !
حالا خودت برایم بهترین ها را آرزو می کنی؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 9:51 توسط سما
|
امروز تولد ۱ سالگی پسر دایی ماست . قربانش برم رضايت داد و بعد از 13 سال قدم بر ديدگان بشريت
گذاشت . بعد از كلي خواهش و التماس .كلي دعوت نامه فرستاديم . كه تورو خدا پا به اين دنيا ي خاكي بگذار .سالهاي سال التماسش كرديم . اين كودك تخس راضي به آمدن نمي شد.خلاصه پارسال در همين روزها بود كه نمي دانم شايد سرش به جايي خورد يا اينكه كسي بهش گفته بود که بيا.
بالاخره اين آقا زاده رضايت داد .تشريف فرما شد.اين كودك كه اكنون 1 ساله است بعد از 13 سال پا به عرصه هستي گذاشت.نمي دانم شايد او بهتر از ما خبر از اين دنيا داشت .شايد او مي دانست .قرار است كارت سوخت بدهند يا بنزين را سهميه بندي كنند. فكر كرد با اين مشكلات خوب همان جا بيشتر خوش مي گذرد نه كارت سوخت مي خواهند نه بنزين سهميه بندي مي شود . پس براي چه خود را به دردسر بياندازد .همانجا با كمال آرامش به زندگي خود ادامه مي دهد.ولي چه كار داريد با همه ي اين حرفها آمد. .او هم مانند ما.
شايد ما هم از تمام اين مشكلات خبر داشتيم ولي باز مي خواستيم از نزديك ببينيم. اين آدمها همه چيز را بايد خودشان تجربه كنند . وگر نه دست بردار نيستند.
اين آقا زاده قصه ما هم مانند همه ي ما .
اين آقا زاده آرمان نام گرفت. و عزيز دردانه يك طايفه شد.نمي دانيد اين آقاي خان دايي چه حالي داشت .خوشحاللللللللللللللللللللللللللللللللل در حد نهايت . تبريكاتي بود كه از سرتا سر جهان براي اين پدر و مادر فرستاده ميشد. بيمارستان لاله تهران در آن روز پذيراي يه كوچولوي ماماني بود . چنان جشني برپا كردند كه انگار عروسي سيندرلاست .
و امروز هم تولد يك سالگي اين كوچولوست . كه البته با پدر و مادرخود به سفر رفته كه كيلومترها از اينجا دور است. و من از طرف خودم، مامان، بابا، خاله ، مامانجون ، سارا،حسین و علیرضا از اين راه دور تولدش و تبريك ميگمممم .

پ.ن: بازم دارم میرم برای چند روز
خدایا کی این تابستون لعنتی تموم میشه؟؟
پ.ن:این روزها دلم هوای باران کرده است .باران می خواهم. فقط یک نم باران
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 13:53 توسط سما
|
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
يا به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم
مثلا با خنده های بی دليل
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
.......
حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
.......
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
.......
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 23:21 توسط سما
|
سلام
بعد از یه غیبت که داشت کم کم به غیبت کبری تبدیل می شد برگشتم .
جای همتون خالی هم خوب بود هم بد. هر چی بود بالاخره گذشت و منم اومدم.
و دوباره سلام
اينم يه عكس از اون بلاد سرسبزي كه من چند روزي اونجا بودم

پ.ن قبل از هر چيز جمله هاي امروز: «فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد.وقتي كه چشم گشودم امروز گذشته بود
+
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 23:55 توسط سما
|