تبليغاتX
..شب مهتاب..

پچ پچ ملحفه و پيچک ٬ نجوای خواب و خيال...همه را گذاشته ام دم دست و نفس هايم را ميشمارم . خستگی که حصار نمی شود جانم...دلم می خواهد بنويسم نقطه ته خط را که گذاشتيم باران امد . ان دختر زير باران امد...نقطه . سر خط

من هی به تو شانس دوباره ميدهم که به خودم شانس ديگری داده باشم . يک شانس ديگر تا چشم چشم دو ابرو از يادم نرود ــ اين روزا همه چيز از ياد می رود ــ ....
يک شانس ديگر

ميبينی انقدر هول شده ام نقطه ته خط را نگذاشته می ايم سرخط...اصلا ميدانی من دلم نقطه ته خط نمی خواهد...همين سه نقطه ها را بيشتر دوست دارم ...حتی گاهی چهار يا پنج تا....دلم خوش ميشود که ادامه معنی دارد....

کسی چه ميداند...من هم نميدانم ــ مثل هميشه های تو ــ ...می گفتم... کسی چه ميداند چرا مرا به لحظه عادت نداده اند . هی ميدوم در اينده . گريه ام می گيرد...لعنت بر....
من هی پيش بينی ميکنم و کسی نميداند ٬ من هم نمی دانم که پيشگوی خوبی هستم يا نه؟!.لعنت بر .....

قهوه ات سرد نشود ای امده از دوردستِ روياها....(ميخواهم بروم سرخط)
خستگی حصار نمی شود جانم ...اگر هم بشود من پيچک ميشوم ــ خدا کنه از غريبيه هرچه که هست اين يکی از یادم نرود ــ...(وای چقدر هوای دلم سرد ميشود اگر ان دست ملعون از پيشگويی هايم بيرون بيايد و پيچکها را بچيند )...
نگفته بودم که امروز هی دستانم را از گزاره های منطقی ميشستم...( چرا من هی دستانم بوی اين گزاره های لعنتی را ميدهند؟ ) ....نگفته بودم نگاهت که می کنم سنگ ها هم جاری ميشوند...نه ٬ نگفته بودمت اما همه حقيقت است....(ميترسم دوباره دلم اسير انجماد شود بس که اين روزها پاک کن به دست گرفته اند و همه چيز را پاک ميکنند ــ همه چيز که نه ٬ هرانچه که نبايد پاک کنند ٬ پاک می کنند ــ )....

يادت نرود هرشب دفترچه تکاليفم را امضا کنی....من يادم ميرود . شايد تو هم يادت برود ( ميبينی هی پيشگويی ميکنم ) ...بيا برويم سرخط اينجا خوب نيست
کاش تا فنجانهای خالی را پر ميکنم ٬ بروی برايم دو بياوری...من اين روزها برای هرچه عدد دو است جان ميدهم ان هم دوتّا.....
خوابيدی ؟ از همان خوابهايی که ديوانه ام ميکند؟...تو بخواب . من ميروم از اسمان بارانِ ستاره بچينم برای خوابت...ديگر اشک نريزی همپای ديوانگی هايم . دلم ميگيرد ان هم دوتّا....

امشب چقدر حال حرفهايم خوب است . همه نگرانی هايم را لابلای ان درختا جا گذاشته ام به جايش کلی قرمز از دل ابی هايت اورده ام....کاش تمام نشوند ....
من از مکث های طولانی و شمارش پله ها خواهم گريخت ــ يادم نرود اين را در بعد از نيمه شب ِ ان عصر ِدوباره نوشتم...يادم نرود ــ ....من از زخم مزمن خالی ها و مويه های مديد ساعت خواهم گريخت ــ يادم نرود نم نم هرچه که بود را.... ــ
من نشانی تو را به غير نخواهم داد . بگو هی قسمم ندهند به هزار دليل...من کلامی نخواهم گفت .
ما بوديم و سايه سار کسی در هوايمان....ما بوديم و ويار چشمانم برای نِی نِی نگاهی مدام....ما بوديم و هزار من ِ مبتلا به اشاره ای از هر انچه بود....

بيا برويم نگاه کنيم به هرچه دريچه عريانِ کلام ٬ به هرچه تب لاعلاج بغض ٬ به هرچه ترديد نگفته و يقين نشنيده....بيا برويم نگاه کنيم به هرچه لمس ممنوع ٬ به هرچه تخيل گمشده....بيا برويم نگاه کنيم به انچه خيسی شد ٬ به انچه وابستگی شد....بيا برويم نگاه کنيم جانم...نمی خواهم نديدن اين روزها ٬ دريغای فردايم شود....بيا برويم نگاه کنيم به هرچه بود ٬ به هرچه هست....
نمی خواهم هجوم گُرگرفته دودلی هايم را....نمی خواهم گره شيون و خاکستری ها را....من از اين لحظه ها هيچ نمی خواهم جز همان قرمزهايی که دادی....
يادگاری از تو بعد از ان همه گمانِ پوسيده....
               

پ.ن۱.و همانا دوست داشتن از عشق نیز برتر است

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:0 توسط سما |

روزها میگذره و ما ه همچنان به عکاسی خود ادامه می دهیم .در این شهر می چرخیم و عکس می گیریم.حتی گرمای هوا هم نتونسته فعلا ما رو از پا در بیاره .

واقعا دنیایی واسه خودش این عکاسی. دنیایی که تا واردش نشی نمی فهمی چیه .یه دنیا یی که خواسته یا ناخواسته باید یه چیزایی رو ببینی و بشنوی.چیزایی رو ببینی که شاید قبلا می دیدی ولی اهمیت نمیدادی .ولی اگه یه دوربین دستت باشه نمی تونی از کنار خیلی چیزا بی تفاوت بگذری.

بعضی وقتا موقع عکاسی یه چیزایی میبینم که آرزو می کنم ای کاش کور بودم .

بعضی وقتا چیزایی می بینم که از خود بیخود می شم .وقتی به خودم میام میبینم صورتم خیسه .

بعضی وقتا هم چیزایی میبینم که تا یه هفته نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم.

 بعضی وقتا هم یه چیزایی میبینم که دلم میخواد همون جا دوربینو خورد کنم .

وبعضی وقتا چیزایی میبینم و میشنوم  که ......................................... بهتره دیگه هیچی نگم.

                                

پ.ن.سخن من نه از درد ایشان بودخوداز دردی بودکه ایشانند .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:10 توسط سما |