تبليغاتX
..شب مهتاب..
سلام

به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان میرسانم بابا به خدا من زنده ام.

 همه ی دوستان  فکر کردند در این ۲ هفته که ما مشغولیاتمان زیاد است و خبری از ما نبود یک بلای آسمانی بر سر ما نازل شده و ما به دیار باقی شتافتیم.ولی همینجا رسما اعلام میکنم فعلا زنده ام و میخواهم زنده بمانم.در این چند وقت ما مشغول امتحانات و بعدش مراسم مزدوج کنان یکی از اقوام نزدیک بودیم که سرمان بسیار گرم بود .و از همه ی دنیا غافل و از همه ی دوستان و آشنایان بی خبر.و امروز برگشتیم به سر خانه و زندگی خودمان .دیدیم ای دل غافل همه حلوای ما را هم پخته اند.بعضی از دوستان هم فکر کردند آره دیگه ما رفتیم و وبلاگمان بسته شده لطف کردند لینک ما را حذف کردند که دستشان درد نکند .بعضی از دوستان هم پیام های تسلیت به صورت خصوصی و نیمه خصوصی برایمان ارسال کردند که باز هم دستشان درد نکند و انشاالله در مراسم   جبران می کنیم .بعضی از عزیزان هم خوشحال از بابت اینکه ما دیگر نیستیم.ولی ببخشید که شادیتان را بر هم زدیم و برگشتیم.  بعصی از عزیزان هم فکر کردند ما از دستشان دلخوریم و حالا که دستمان از دنیا کوتاه است با نوشتن مطلب می خواستند از دلمان در بیاورند.ولی نه از دست کسی دلخوریم و نه کسی را مورد لعن و نفرین قرار میدهیم لطفا همگی با خیالی آسوده به زندگی خود برسید ما هم زندگیمان را میکنیم.و به فعالیت خود ادامه میدهیم.وهمه ی دوستان را همچنان دوست میدارم.

متشکرم.     

پ.ن.۱. سارای عزیز تولدت مبارک با همه ی خستگیهات!!!!

پ.ن.۲.ای دل من گریه نکن کاری ازت بر نمیاد.هر چی تو گریه کنی اون دیگه اینور نمیاد!!!!!

پ.ن.۳. دوباره خداحافظ بازم نمیدونم تا کی!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:1 توسط سما |

بادبان ها را جمع کنید ؛ کشتی را سوراخ کنید و همه به دریا بگریزید ؛ خداحافظ همه ...

خروار خروار حرف ناگفته روي دلم سنگيني مي كند، و همين طور فکرهاي نانوشته اي که مغزم را احاطه کردن؛ دلم مي خواد بنويسم اما حس و حال همراهي ام نميکند. مي خواهم حرف بزنم اما گوش شنوا پيدا نمي کنم. چشمانم پراست از اشک؛

 

 آنقدرزيادن که ديگر منتظر تلنگر هم نمي مانند بي اختيار ميريزند پايين. يه بغض گلوگير لعنتي راه نفسم را بسته آنقدر جلوي شکستنشان را  گرفتم که رسيده به سر حد ترکيدن. .

 دنبال جايي مي گردم که بنشينم و هاي هاي گريه کنم دلم مي خواهد عميق فرياد بکشم. مي خواهم همه ذهنيتهايم را بسپارم به باد. خسته ام. از هر چيزي که فکرش را  بکنيد:

 از خودم؛ از فکرم؛ از مرگم؛ از هراسم؛ از شورم؛ ازگذشته ام و از آينده؛ از دنيا؛ از زندگي حتي از خدا

 

 چه زیبا دروغ میگفتی یاد خوش باوریهای من به خیر!!!!!!!

 

اين چه حاليست دگر ؟ انگار هر آنچه در معده دارم می خواهد از گلويم بيرون بيايد ! کاش همه جا نيلی رنگ بود ، کاش همه جا زرد بود ! اين چه حاليست دگر ؟  انگار ذهنم دوست دارد چشمانم همه جارا سفيد تر از برف ببيند ! کاش خوابم ببرد تا اين درد اين چنين نرنجانتم !   آه خداوندا اين چه حاليست دگر ؟ چرا از رفتارم اين چنين پشيمانم ! چرا از رفتن به آينده اين چنين ترسانم ! کمک کمک حتی نمی توانم يک ثانيه را تحمل کنم ، وای اين چه حاليست دگر ؟!؟!

   دلتنگم ، دلتنگ يک ثانيه از ديروز ، از پريروز . چه چيز ميخواهم من ؟

 

 

 پ.ن:۱. زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند:"فروختي؟!" ...گفت: "نخريدند ولي تمام شد.

پ.ن.۲. بس که دیوار دلم کوتاه است هرکه از کوچه ی تنهایی ما می گذرد ،به هوای هوسی هم که شده است سرکی میکشد و می گذرد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:25 توسط سما |

سلامی به گرمی همین هوا که البته اگر خداوند قبول کند و انشاا... کم کم دارد  خنک میشود.

 ۱.این روزها مشغولیاتم دوباره زیاد شد. آخر ترم شد و امتحانات هم ریز ریز دارد شروع میشود. ما هم طبق معمول هیچ کاری نکردیم برای ژوژمانهایمان  و مثل همیشه منتظر همان شب آخر هستیم  که تا خود صبح و یک ساعت مانده به شروع ژوژمان کارها را حاضر کنیم .انشاا...

۲.با شروع ماه شهریور ما هم کم کم به مرز ورشکستگی نزدیک میشویم.ماشاا... تمام اقوام و خویشاوندان و دوستان و دشمنان ما در شهریور و مهر بدنیا آمده اند. از خاله و خواهر زاده و دختر عمو و پسر عمو و دختر خاله و پسر خاله و خواهر و مادر و پدر و  چند تا از دوستان که به ترتیب از شهریور شروع میشود  و تا اواخر مهر ماه که تقریبا نوبت خودمان میشود به پایان میرسد.. فکر خرج و مخارج و جیب ما را که نمی کنند. با این شهریه دانشگاه و این همه خرج . من نمی دانم چه اصراری است که همه پشت سر هم و در این دو ماه بدنیا بیایند.خلاصه مجبوریم یک روز به بازار برویم و انواع و اقسام هدیه ها برای سنین مختلف را بخریم.البته ناگفته نماند که بعضی ها را به روی خودمان نمی آوریم که تولدشان است . اگر زمانی هم حرفی شدکه چرا یادت نبود . خودمان را میزنیم به همان راه . که ای وای من اصلا یادم نبود و شرمنده و خلاصه با یه تبریک سرو ته قضیه را هم می آوریم . و هدیه را موکول میکنیم به سال آینده . که البته می گو ییم اگر زنده بودیم.خلاصه همینجا از همه ی دوستان و آشنایان که در این دو ماه متولد شده اند  تقاضا میکنم هر چه زودتر بنده را خبر دار کنند که همین روزها برای خرید به بازار میرویم . و خدایی نا کرده کسی را از قلم نندازیم و شرمنده کسی نشویم.

متشکرم .

۳.هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت .

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:46 توسط سما |