تبليغاتX
..شب مهتاب..

چرا انسان تا بدين حد رنج مي برد؟

زيرا در زندگي اش ، جار و جنجال هست، اما موسيقي خاموش نيست .

زيرا در زندگي اش ، وراجي هاي افكار هست ، اما خلوت نيست .

زيرا در زندگي اش نا آرامي احساس هست ، اما بردباري نيست .

زيرا در زندگي اش ، هجوم ديوانه وار به اين سو آن سو هست، اما آرام و قرار بي مقصد نيست.

   

                                       *          *            *             *

 

موسيقي اي وجود دارد، كه صدايي ندارد؛

روح ، بي تاب اين موسيقي خاموش است.

عشقي وجود دارد ، كه بدن در آن محلي از اعراب ندارد؛ روح ، در اشتياق چنين عشقي بي صورت است.

حقيقتي وجود دارد ، كه شكلي ندارد؛

روح ، بي قرار چنين حقيقتي بي شكل است.

 

بنابراين ، آهنگ ها راضي نمي كنند،

بدن ها راضي نمي كنند،

و صورت ها روح را ارضا نمي كنند.

 

اما اين فقدان خرسندي ، اين ناخشنودي ، بايد درست فهميده شوند،

براي اين كه چنين فهمي

سرانجام موجب استعلا مي شود.

پس صدا ، دروازه اي مي شود به بي صدايي،

بدن ، راهي مي شود به نامتعين،

وشكل به بي شكلي مي رسد.
+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 23:50 توسط سما |

اين بار به ياد مهدي اخوان ثالث

 

كسي اينجاست؟

من با شمايم ،هاي!مي پرسم كسي اينجاست؟

كسي اينجا پيام آورد؟

نگاهي ، يا كه لبخندي؟

فشار گرم دست دوست مانندي؟

و مي بيند صدايي نيست ،نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه مرده اي هم ردپايي نيست.

صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ

ملول و با سحر نزديك

.

.

.

زنگ موبايلم به صدا در مياد :

سميرا:طرح پوستر كلاس فردا رو زدي؟

من: نه مگه ساعت چنده؟

سميرا :9

من: نه هنوز وقتش نيست .من مخم 12 به بعد راه ميوفته

سميرا :پس من برم به كارام برسم.موفق باشي .

.

.

.

زنگ ساعت بهم خبر ميده كه 12 شده .

شروع ميكنم به طرح زدن.باز ذهنم ميپره.

اون شب ماه نور قشنگي داشت. سايه درختا روي آپارتمانها .چه كمپوزوسيوني !!!

دوربين و بر ميدارم ميرم پشت پنجره و عكس مي گيرم.

ساعت 2 شب

چشمامو مي بندم و چند تا ايده ي محشر براي پوستر به ذهنم ميرسه

شروع مي كنم به طرح زدن

ساعت .........

دلم براي قلموهام ورنگام تنگ شده چند وقتي ميشد سراغشون نرفتم.

يكي از شيشه هاي رنگ و بر ميدارم يه دفعه از دستم ليز ميخوره و مي افته

لكه ي مشكي روي قالي پخش ميشه

من سرگرم تماشا

چه طرحي!!!

چه فرم جذابي!!!

ايده ي خوبيه ،طرح پوستر رو مي زنم.

ساعت 7 صبح

سريع لباس مي پوشم  راه ميوفتم به سمت دانشگاه

.

.

من: سلام استاد

استاد: سلام .خسته به نظر مي آي 

من : نه استاد ،امروز خيلي خوبم ،فقط شب نخوابيدم.

استاد: طبق معمول. كار آوردي؟

من: بله

استاد: اين ايده ها رو از كدوم مجله خارجي كش رفتي؟

من: استادددددد .هيچ كدوم.

استاد يه چيزي ميگه كه دلم بد جوري ميگيره

همه ي ذوقم كور ميشه

يهو ياد حرف يكي از استادام مي افتم

تو اين زمونه هر وقت خواستي كسي حرفاتو باور نكنه راستشو بگو.

.

.

.

استاد: يه نمايشگاهي در پيشه با موضوع ..... ايده اي به ذهنت مي رسه؟

من :خوب......

استاد : نه ، اين اين ايده جالب نيست

.

.

.

2 هفته بعد

كاتالوگ نمايشگاه مذكور،ايده ي نه چندان جالب من با امضاي استاد محترم

من به فكر فرو ميرم!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 22:3 توسط سما |