چرا انسان تا بدين حد رنج مي برد؟
زيرا در زندگي اش ، جار و جنجال هست، اما موسيقي خاموش نيست .
زيرا در زندگي اش ، وراجي هاي افكار هست ، اما خلوت نيست .
زيرا در زندگي اش نا آرامي احساس هست ، اما بردباري نيست .
زيرا در زندگي اش ، هجوم ديوانه وار به اين سو آن سو هست، اما آرام و قرار بي مقصد نيست.
* * * *
موسيقي اي وجود دارد، كه صدايي ندارد؛
روح ، بي تاب اين موسيقي خاموش است.
عشقي وجود دارد ، كه بدن در آن محلي از اعراب ندارد؛ روح ، در اشتياق چنين عشقي بي صورت است.
حقيقتي وجود دارد ، كه شكلي ندارد؛
روح ، بي قرار چنين حقيقتي بي شكل است.
بنابراين ، آهنگ ها راضي نمي كنند،
بدن ها راضي نمي كنند،
و صورت ها روح را ارضا نمي كنند.
اما اين فقدان خرسندي ، اين ناخشنودي ، بايد درست فهميده شوند،
براي اين كه چنين فهمي
سرانجام موجب استعلا مي شود.
پس صدا ، دروازه اي مي شود به بي صدايي،
بدن ، راهي مي شود به نامتعين،
اين بار به ياد مهدي اخوان ثالث
كسي اينجاست؟
من با شمايم ،هاي!مي پرسم كسي اينجاست؟
كسي اينجا پيام آورد؟
نگاهي ، يا كه لبخندي؟
فشار گرم دست دوست مانندي؟
و مي بيند صدايي نيست ،نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه مرده اي هم ردپايي نيست.
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك
.
.
.
زنگ موبايلم به صدا در مياد :
سميرا:طرح پوستر كلاس فردا رو زدي؟
من: نه مگه ساعت چنده؟
سميرا :9
من: نه هنوز وقتش نيست .من مخم 12 به بعد راه ميوفته
سميرا :پس من برم به كارام برسم.موفق باشي .
.
.
.
زنگ ساعت بهم خبر ميده كه 12 شده .
شروع ميكنم به طرح زدن.باز ذهنم ميپره.
اون شب ماه نور قشنگي داشت. سايه درختا روي آپارتمانها .چه كمپوزوسيوني !!!
دوربين و بر ميدارم ميرم پشت پنجره و عكس مي گيرم.
ساعت 2 شب
چشمامو مي بندم و چند تا ايده ي محشر براي پوستر به ذهنم ميرسه
شروع مي كنم به طرح زدن
ساعت .........
دلم براي قلموهام ورنگام تنگ شده چند وقتي ميشد سراغشون نرفتم.
يكي از شيشه هاي رنگ و بر ميدارم يه دفعه از دستم ليز ميخوره و مي افته
لكه ي مشكي روي قالي پخش ميشه
من سرگرم تماشا
چه طرحي!!!
چه فرم جذابي!!!
ايده ي خوبيه ،طرح پوستر رو مي زنم.
ساعت 7 صبح
سريع لباس مي پوشم راه ميوفتم به سمت دانشگاه
.
.
من: سلام استاد
استاد: سلام .خسته به نظر مي آي
من : نه استاد ،امروز خيلي خوبم ،فقط شب نخوابيدم.
استاد: طبق معمول. كار آوردي؟
من: بله
استاد: اين ايده ها رو از كدوم مجله خارجي كش رفتي؟
من: استادددددد .هيچ كدوم.
استاد يه چيزي ميگه كه دلم بد جوري ميگيره
همه ي ذوقم كور ميشه
يهو ياد حرف يكي از استادام مي افتم
تو اين زمونه هر وقت خواستي كسي حرفاتو باور نكنه راستشو بگو.
.
.
.
استاد: يه نمايشگاهي در پيشه با موضوع ..... ايده اي به ذهنت مي رسه؟
من :خوب......
استاد : نه ، اين اين ايده جالب نيست
.
.
.
2 هفته بعد
كاتالوگ نمايشگاه مذكور،ايده ي نه چندان جالب من با امضاي استاد محترم