همه فكر مي كردند كه زود از خواب بيدار مي شود اما مثل سفيد برفي خواب خواب است .هيچ كس نمي داند كه چه چيزي در انتظار اوست .
هوا سرد است .پنجره اتاقهاي بيمارستان كاملا بسته است و روي در اتاق اين تابلو نصب شده : ملاقات ممنوع
همه پشت در اتاق،هيچكس منعي را براي ملاقات نمي پذيرد.
دختري شاد و سر خوش كاملا نحيف روي تخت خوابیده .هر از گاهي پلك مي زند ،دهن دره مي كند،لب پايينش را مي گزد يا لبخندي به گوشه لبانش مي نشاند.انگار كه بيدار است و به دلداري هايي که ديگران به مادرش میدهند پوزخند مي زند.اما مادر محكم تر از آن است كه بر بستر دخترش مويه كند.حتما به بازگشت دختر اميد دارد.اما دختر آرام روي تخت دراز كشيده .
هوا سرد است و سكوت ،تنها صداي اتاق.
اگر بيشتر گوش كنم چيزي بيشتر مي شنوم .صداي نفسهاي منظم عزيزترين دوستم و قطرات باراني كه به شيشه ي پنجره مي خورد.
اشكي از چشمها نمي آيد .چند روز ايستادن بر بالاي بستر او همه را سفت و محكم كرده است.صداي نفسهايش كه بالا مي رود مادرش دستش را بر روي پيشاني دختر مي گذارد .اينجاست كه مادر دور از چشم همه به ثمره ي سالهاي زندگيش نگاهي مي كند و بي صدا اشك مي ريزد.
هر روز كه به ديدنش مي روم لبخندش را مي بينم شايد به ياد روزهايي كه با هم بوديم مي افتد.روزهايي كه با هم در مسير دانشگاه ميرفتيم . . فقط مي خنديديم بي خيال از همه ي دنيا بوديم.انگارمفهوم غم و غصه براي ما قابل درك نبود. نميدونم شايد روزگار هم به اينهمه خوشي حسادت مي كرد چون خيلي زود از هردوي ما گرفت .
اين روزها منتظرم ،آرام و خاموش .چشم دوخته ام به بي انتهايي اين انتظار.خودم را به خواب مي زنم ،تن نمي خرد خواب را.
من منتظرم آن هم با يك ذهن خالي وكلافه .
او به خواب رفته با خيالي آسوده به خوابي عميق فرو رفته و من در دلتنگيهايم انجماد را مرور مي كنم و ذوب مي شوم.
روزها مي گذرد و از عزيزترين دوستم هيچ جوابي نمي شنوم .
مي خواهم بيدارش كنم تا ببيند چند چشم و دل نگران به انتظار بيداريش روزها و شبهاي سختي را مي گذرانند .
دورم از تو، اما با تو، لحظه ها رو زنده هستم .

هر وقت قناری را از پشت پنجره برمیداشتند، ديگر آواز نمیخواند.....
گربه تمام روزهای بهار و تابستان و پاييز را همانجا روی پشت بام همسايه نشست و قناری تمام اين روزها را آواز خواند......
زمستان اما چيز ديگری بود.....
آن سال برف شديدی باريد.....
گربه مدتها بود که صدای قناری را نشنيده بود.......
اواسط زمستان هوا کمی گرمتر شد.....
يک روز صبح که گربه داشت روی پشت بامها پرسه ميزد.....
صدای آشنای قناری را شنيد.....
قفس قناری دوباره پشت پنجره بود و تمام محله پر از صدای قناری.......
چند روزی به همين منوال گذشت.............
آن روز هم هوا تقريباْ گرم بود....
گربه برای رسيدن به پشت بام همسايه، با سرعت از ديوارها میپريد ......
وقتی رسيد احساس کرد چيزی کم است.....
هوا خوب بود.....
اما صدای قناری نمیآمد......
آنورتر…. روی همان پشت بام ……يک گربهی ديگر نشسته بود .....
پنجههايش را میلیسيد.....
دور دهانش را پاك مي كرد........
و چند پر زرد که کمی هم قرمز شده بودند، تو هوا میچرخيد......
قفس قناری هم خالی بود........
گربه نمیدانست چه کند....
ناگهان جست زد روی گربهی غريبه......
به روی هم پنجه کشيدند.....
صدای فريادشان تمام محله را پر کرد.....
گربهی غريبه اما قویتر بود، شايد هم نبود.....
گربه از روی پشت بام پرت شد پايين....
اما نه روی چهارتا پايش، همانطور که هر گربهای وقتی از بلندی میافتد.....
گربه زير چرخهای موتور له شده بود.....
مرد موتور سوار با عصبانيت، لاشهی گربه را پرت کرد توی جوب....
شب که شد سگهای وحشی محله بر سر لاشهی گربه دعوا میکردند.............
پ.ن۱-چقدر دردناک است آدمی از وجود خودش هم متنفر باشد..آن هم بخاطر یک حماقت.
دیروز در حین کار مقدس طراحی همینطور که مداد در دستمان بود و از خودمان طرح در میکردیم.یکدفعه به یاد خاطره ای افتادیم که در دوران طفولیتمان اتفاق افتاده بود.در آن روزها که ما به مکتب می رفتیم .یادش بخیر این معلمان گرانقدر چقدر پدر ما را در می اوردند. ما در کلاس سوم دبستان بودیم .چه روزهای بیخودی بود.در آن زمان ما عشق نقاشی داشتیم .هر جا می رفتیم یک تخته شاسی کوچولو در دستمان بود و کلی حال می کردیم .فکر می کردیم چون این تخته دستمان است دیگر شده ایم پیکاسو.خلاصه برای خودمان روزهایی داشتیم .![]()
القصه ......
یک دوستی داشتیم که عمویش نقاش بود و همیشه برای ما طرح می زد تا ما سر کلاس نقاشی این طرحها را اجرا کنیم و مورد تشویق معلم قرار بگیریم و دل بقیه ی بچه ها را به نوعی اب کنیم و بر خود ببالیم.
(عجب روزهایی) خلاصه یک روز این عموی دوستمان طرحی از یک آهو برای ما آماده کرد .ما هم خوشحال و خندان با خود به سر کلاس نقاشی بردیم تا باز معلم یک ۲۰ به ما بدهد و بچه ها هم ما را بتشویقانند.آن روز سر کلاس ما شروع کردیم به کشیدن همان آهو .....کشیدیم و رنگ کردیم .موقع تحویل کارها شد .خانم معلم بالای سر ما آمد و نقاشی را دید و کلی به به و چه چه کرد و یک بیست داد و کنارش هم یک مهر ۱۰۰ آفرین زد و نقاشی را بالا گرفت و به بچه ها گفت :ببینید سمانه چه روباه قشنگی کشیده .
روباه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
در آن حین بود که من دهانم به قاعده ی دهانه غار باز شد و چشمانم در حال پرتاب به بیرون بود . آمدم بگویم بابا این آهو است نه روباه که دیدم خانم معلم محترم همینطور تعریف می کند و نقاشیم دست به دست بین بچه ها می چرخد و همه حسرت این همه هنر که در من بود را می خوردند.ما که اوضاع را اینطور دیدیم دیگر حرفی نزدیم و سکوت کردیم و پیش خود گفتیم حالا که ۲۰ را گرفتیم خوب چه فرقی می کند آهو یا روباه .هردو حیوانات نجیبی هستند .مهم ۲۰ بود که ما گرفتیم ![]()
![]()
ناخودآگاه دست راستم را باز كردم و بردم جلو. انگاري ميخواستم تمامي اين هوا را با يك دست در آغوش بكشم. نسيم خنكي كه از داخل تونل ميوزيد با بوي رطوبتي كه به همراه داشت، مستم ميكرد و اصلاً حواسم نبود ايستادهام كنار آدمها منتظر رسيدن قطار و سوار آن شدن. دستم را كشيدم عقب. قطار كه رسيد، جلوي آخرين دربِ وروديِ آخرين واگن بودم. دربها باز شد و رفتم داخل. جا بود براي نشستن. نشستم. اين روزها حالم خوش است. چرا؟ خودم هم نميدانم. انگار باري بزرگ از دوشم برداشته شده. فقط همين. هواي واگن گرم و خفه است. فنها كار نميكنند. براي مني كه مست از هواي رطوبتي ايستگاه بودم تحمل اين هوا سخت است. از آن روزهاست كه دوست دارم آدمها را تماشا كنم. دختر و مادري از روي صندليهاي رديف ديگري بلند شدند و آمدند نشستند روبرويم. انگاري آنجا جا براي هردوي آنها تنگ بود. مانتو و شلوار مشكي پوشيده با روسريهاي سفيد كه موهاي جلوي هردو آشكار بود. قطار به ايستگاه بعدي ميرسد. آدمهاي جديدي وارد واگن ميشوند. دختري است (شايد زني ولي حاضرم شرط ببندم دختري است) چادر به سر با قيافه شكسته. فكر نميكنم سني بيش از 35 داشته باشد. اما موهاي بيرون زده از كنار مقنعهاش رگههايي سفيد دارد. چروك صورتش مرا بهياد كسي مياندازد. چه كسي؟ يادم نميآيد. ساكي پارچهاي به دست دارد و كيف مشكي بر دوش روي چادر. ساك را كنار واگن ميگذارد و آدامسهاي موزي و توت فرنگي به دست شروع به راه رفتن ميان واگن ميكند. "آدامس... آدامس ميخوايد؟" رديف جلويي چند نفري ميخرند. دختري در صندلي روبرو آدامس ميخرد. پشت دختر آدامس فروش به من است . ايستاده با پاهايي از هم گشوده. به دنبال بقيه پول ميگردد در كيف مشكياش.دختر سمت راستيام هم بستهاي آدامس ميخرد. قطار به ايستگاه بعدي رسيدهاست. دختري فال فروش سوار ميشود. 8-9 سال بيشتر نبايد داشته باشد. با مانتوي مشكي جلو بسته كه در پائين و كنار چاكها گلدوزي شده است. روسري كهنه قهوهاي- مشكي بر سر و بدون جوراب با كفشهاي جلوباز. برگههاي فال در دست از جلوي آدمها رد ميشود آرام و بدون عجله. و با صدايي كه به زور شنيده ميشود " فال ميخوايد؟" در حين راه رفتن پاهايش بر زمين كشيده ميشود. مثل دختر آدامس فروش كه رفته ساكش را از انتهاي واگن برداشته و با خود اين ور و آن ور ميبرد- انگاري باري سنگين بر دوشش است. چشمها تيره و ساكت. نگاهت كه ميكند انگار نگاه زن 50 ساله رنجكشيدهاي است. فكر ميكنم در اين سن بايد چقدر سرحال باشد و پرانرژي نه اينقدر خسته كه ميپنداري اگر همين الان خدا بگويد زندگي تمام، با فراغ بال بار بر دوشش را زمين ميگذارد و پرواز ميكند.
كسي فال نميخرد. دخترك از رديف صندلي من ميگذرد و به جلوي واگن ميرود. قطار ايستگاه بعدي را هم رد كرده. فكر كنم به ايستگاه هفت تير رسيدهايم. در اين هواي گرم و خفه شنيدن صداي بلندگوي داخل واگن- كه برخلاف هميشه گوينده يك مرد است نه يك زن- مشكل است. دختر فالفروش در بيرونقي كسبش از كنارم ميگذرد. در اين بين فقط يكي از دخترهاي روبرويي فالي خريده كه تازه متوجهاش ميشوم. دختري است مشابه خودم. برگه فال را دوباره تا ميكند و به كف واگن خيره ميشود. برگه فال لاي انگشتانش خانه ميكند. قطار ايستگاه بعدي را رد كرده. سرم را بالا ميگيرم. نگاهم بر بيني دختري كه بالاي سرم ايستاده ثابت ميماند. خداي من! اين دكتر جراح با اين بيني چه كرده؟! سرم را به سمت ديگري ميچرخانم. دختر آدامس فروش پياده ميشود. چند نفر ديگر سوار ميشوند. سه نفري كه نزديك من ميايستند با هم دوست هستند. و يكي از آنها كه چادري هم هست هنوز پانسمان بينياش را باز نكرده است. اميدوارم دكتر اين يكي كارش خوب باشد. چشمهايم را ميان جمعيتي كه حالا وسط واگن را هم پر كرده ميگردانم. البته مثل هر روز خيلي شلوغ نيست. نميدانم. احتمالاً اتفاقي است. دوباره نگاهم بر بيني دخترك ايستاده بالاي سرم خيره ميماند. قطار كه در ايستگاه توقف ميكند دختر و مادر روسري سفيد به سر پياده ميشوند. سه دوست به سمت جاي خالي پيدا شده برميگردند و دختر بيني عمل كرده مينشيند. دختر فال فروش از جلويم رد ميشود. خوب بود ميپرسيدم فالي چند؟ به سرم ميزند فالي براي خودم بگيرم. دخترك اما از من دور شده. فكر ميكنم خوب است امروز همراه كسي بچهاي نيست وگرنه مقايسه دخترك فال فروش و بچههاي ديگر اعصابم را بهم ميريخت. قطار حركت ميكند. ايستگاه بعدي ميدان امام است. اما انگار ريلها دستانداز دارند. قطار تكان ميخورد. دوباره تكان. و بعد انگاري راننده تمرين كلاج- ترمز ميكند. استُپ. حركت. به سلامت ميرسيم؟ فكر ميكنم نكند ترمز قطار مشكلي پيدا كرده؟
ايستگاه ميدان امام خميني. از مسافرين محترمي كه ...
پياده ميشوم. از هواي خفه و گرم واگن رهايي يافتهام. اگرچه خنكا و رطوبت ايستگاه مصلي در اينجا نيست. دخترك فال فروش هم پياده شده است. ! چقدر دختر آدامس فروش به ليلا شبيه بود. همان دختری كه هنوز سني ندارد اما سه بچه را بزرگ ميكند. دختر روستايياي كه صورت تكيده و لاغرش خبر از پيري زودرس ميدهد.
