تبليغاتX
..شب مهتاب..

خسته ام

از تمام اين روزهايم

از خودم از اين  دردها كه اين روزها دست از سرم بر نميدارند

از اين آرام بخشها كه اين روزها حتي اينها هم كاري از دستشان بر نمي ايد.

سفري در پيش دارم

سفري كه هميشه برايم كابوسي شوم بود چون بايد تنها به اين سفر بروم

هيچ چمداني نبايد با خود ببرم

بايد در سكوتي محض سفر كنم

آرام و بي صدا

و بايد تمام خاطراتم ،تمام دلخوشيهايم را به دست فراموشي بسپارم و عازم سفر شوم

من مي روم

به كجا ؟؟ تا كي؟؟؟

نميدانم .

 فقط مي دانم بايد بروم.

بايد همه ي ان چيزهايي كه دوستشان دارم ،همه ي آن كساني را كه دوستشان دارم فراموش كنم .سخت ترين كار دنيا براي من همين است.

 نمي خواهم با دردهاي اين روزهايم ازارشان بدهم.شايد كمي غصه بخورند.پس سكوت مي كنم و فقط به سفري كه نمي دانم بازگشتي دارد يا نه فكر مي كنم .

 مي گويند آنجا كه قرار است من بروم فرسنگها با اينجا فاصله دارد.آدمهايش اصلا شبيه ما نيستند.

اصلا نميدانم آنجا كجاست.فقط مي دانم بايد به سرزميني دور سفر كنم  كه هميشه برايم كابوسي شوم بود.

هميشه فكر اين سفر آزارم مي داد.

ولي فرصت تنگ است و ديگر نمي شود تصميمي جديد گرفت بايد بروم تنهاي تنها .

قرار است فقط يك كوله پشتي همراهم باشد همان يار هميشگيم.

همان بهتر بي صدا، آرام و خاموش بروم  مثل هميشه همه را فراموش کنم و همه چيز را به دست تقدير بسپارم.

 

 

 بدرود

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:18 توسط سما |

در کلاس فلسفه نشسته ام... معلم حرف ميزند .... بحث منطق و عشق است  

من درس را نميفهمم فقط مي نويسم, براي شب امتحان  .... 

.

.

.

شب امتحاهان است اضطراب دارم

اين دلشوره ها تمامي ندارد

قلبم درد مي كند  

خواب ميبينم که رفوزه ميشوم 

.

.

.

سرامتحان نشسته ام

هنوز دلم شور ميزند

پاهايم ميلرزد

برگه ام سفید است

ميخواهم حرف هايم را بنويسم...

تک به تک... دقيق و شمرده..... نميتوانم ...

در جلسه امتحان...

من.... تنهاي تنها..... بايک سبد حرفهاي ناگفتني

يک دنيا تنهايي....

مدادم رو ميجوم ,صدايم در گلو مرده است...

خودکارم پس مي دهد...

حرفهاي دلم در ورق جا نمي شود...

بغضم را فرو ميدهم...

اشکهايم لجبازي مي کنند...

سكوت ناشکستني ست...

اما دلم چرا...

عشق نوشتني نيست شعر را با منطق نمي شود آراست...

قطره هاي خيس روي ورق جاودانه ميشود...

من هنوز....

وقت تمام است...

 برگه ها بالا...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:53 توسط سما |

آنجا  نه روزش معلوم بودو نه شبش....روزش ازدحام ادم و ادم بود و شبش تنهائي و سكوت....

تنهائي براي تنهائي خويش فالي مي گرفتم...تنهائي ميتوانستم تب زنده بودنم را با يك ليوان اب يخ پائين بياورم و مثل ارواح چشمهايم را از يك خواب نيمه كاره بي وقت باز كنم و انگار سيم برقي مرا گرفته باشد خشكم بزند.

از چرت نيمه كار نيمه شب بيدارمي شدم و نميدانم كه چطورمي شد از فرط خستگي و تنهائي و فكرهاي هميشگي خوابم ميبرد.

 آن روزها همه ي دنيا ي من يك تخت و يك سقف و يك پنجره بود.و اس ام اسهايي كه گاهي منرا به خود مي آورد و بهانه اي براي خنديدنم مي شد.

 براي گريستم ديگر بهانه لازم نبود. ميتوانستم هر لحظه كه خواستم بدون بهانه بلند بلند گريه كنم.

آنجا روزش هذيانهاي من بود  و شبش  بيقراري دل.

روز و شبش را نفرين كردم كه روزگارم را به بن بست كشيده بود.

ديگر هيچ نداشتم جز لحظه شماري و درد كه مرهم شده بود برايم ..

خيالش را هم نميكردم كه پس از كودكي اينهمه چهره روزگار كريه باشد... خدايا نكند جهنم را دو بار وعده دادي و بهشتت را محو نمودي...اگر قرار باشد در اين جهنم تا مرگم زنده بمانم و سرانجام تو نيز منرا به جهنم بسپاري و كيفر دهي پس بهشت تو كجاست!!!

   پ.ن دفتر بي خوابي امشبم را هم بستم....زندگي در شب هم عالمي دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:38 توسط سما |