چند ساعت تا رفتن زمستان و اين سال و تمام خاطراتش بيشتر نمانده
چه شوق و ذوقي دارند اين جماعت
امروز به اين باور رسيدم كه اين نوروز كه مي آيد، همه اش ديدو بازديدو،تماشاي تلويزيون و لباس نو و سيزده بدر نيست
سهمي هم در دل هر كسي دارد كه خصوصيست .محرمانه است
...........خاطره هاي عاشقانه را مي گويم .
يك گلدان...
يك تنگ ماهي قرمز...
يك دست لباس نو به قيمت بدهكاري...
اجيل شب عيد هرچند مختصر...حتي تخمه بي مقدار افتابگردان...
يك سفره حقير و فقيرانه اما به وسعت نوروز...
و سرانجام سيزده بدر كنار پارك....آش رشته و قليان و چاي
.....................تمام شدند
چيزي كه ماند تكرار مكرراتيست كه از تكرارشان دلتنگيم
من از هراس طوفان
زل ميزنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند كه ميزني
من
ـ عين هالوها ـ
زل ميزنم به دستهات
به ساعت مچي طلاييات
به آستين پيراهن ات
تا فرو نروم در زمين.
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي
در كلمهاي انگار
در عین
در شين
درقاف
در نقطهها.