لحظه هاییست در زندگی که دلت می خواهد چشمهایت را ببندی.پلکهایت را بر هم بنهی تا نبینی.همه انچه که وادارت می کند چشمهایت را ببندی الزاما زشتی دنیا نیست.گاه آنقدر خوبی می بینی که انتظارش را نداری پس به احترام این غیرقابل پیش بینی بودن حادثه، چشمها را می بندی تا تنها هضمش کنی.مزه مزه اش کنی.گاه اما دنیا آنقدر زشت می شود و آدمها زشت تر که باز هم چشمها را می بندی.می بندی تا نبینی این همه پلیدی را.
حالا این روزها عجیب این حس دوگانه به سراغم آمده است.گاه روز آنچنان زشتی می بینم که فرار را بر ایستادن ترجیح می دهم و گاه آنقدر مهر می بینم که باز چشمهایم را می بندم تا طعمش را مزه مزه کنم.دنیا انگار هیچ چیز نیست جز تکرار.تکرار و تکرار.گاه مزه این تکرار شیرین است و گاه تلخ.به مزه مزه کردنش عادت کرده ام.چاره ای هم هست جز این؟