
مي گويند: پاييز فصل برگريزان است ،پاييز آغاز نابودي است.
ولي زندگي من با اين فصل آغاز شد. پس پاييز هم مي تواند تولد باشد.
ماه مهر برای من آغاز بود. آغاز یک زندگی و شايد آغاز تمام مهربانيهايم .
و بيست و پنجمين روز از ماه مهر شروع زندگی من شد. اين روز بنام زندگي من شد. و سالهاست كه
اين روز از پاييز ميا يد و مي رود و من مي مانم و يك عمر گذشته و روزهايي كه در پيش دارم.
پ.ن :مهر فصل آغازی سرد است آغازی مطبوع .آغاز روز هایی ناب و خارق العاده نمی دانم شاید همه مهر ماهی ها در این فصل حس خیلی عجیبی نداشته باشند اما من چنین حسی دارم

از آن زمان كه حقيقت
چون روح ِ سرگردان ِ بي آرامي بر تن من آشكاره شد
و گند ِ جهان
چون دود مشعلي در صحنه هاي دروغين
مِنخَرين مرا آزرد ،
بحثي نه
كه وسوسه يي ست اين :
بودن
يا
نبودن .
آخرين سفر تابستاني ما به همراه دوستان و به سرپرستي دايي جان به غار برونيك بود.
برونيك غاري است در روستاي هرانده از توابع فيروزكوه .غاري با مسيري سخت و سنگي كه البته ما براي ديدن اين غار تمام مشكلات راه را به جان خريديم و با ديدن غار و استشمام هواي خنك و سكوت حاكم بر آن به آرامشي بس عجيب و باور نكردني رسيديم. كه تمام سختي هاي راه را فراموش كرديم .غار بسيار خنك و مرطوب بود ، پر از خفاش و انواع اقسام جانوران و حيوانات موذي و البته تاريكي مطلق كه از مشخصات اصلي آن بود. وارد غار شديم چنان سكوتي حاكم بود كه كسي جرات نفس كشيدن هم نداشت تا مبادا اين سكوت بر هم بخورد.فقط گه گداري صداي چكه هاي آب سكوت غار را در هم ميشكست. در اين غار چنان آرامشي حاكم بود كه قابل وصف نيست. دقيقن همان چيزي كه ما اين روزها سخت بدنبالش مي گرديم ، چنان لذتي به ما دست داده بود كه از خود بي خود شده بوديم . قابل وصف نيست ،فقط ديدني است و بس . خلاصه حظي فراوان برديم و كيفور شديم و توصيه ميكنم براي فرار از اين شهر و آدمهايش حداقل يك روز خود را در آنجا سپري كنيد كه ضرر نمي كنيد والبته رفتن به اين غار مستلزم داشتن وسايل ايمني از جمله كلاه و چراغ مي باشد.
و اينگونه بود كه دفتر سفرنامه تابستاني امسال ما هم با رفتن به غار برونيك بسته شد.
عكسها در ادامه مطلب
امروز كه مشغول جمع آوري وسايلم بودم چيزهايي پيدا كردم كه برايم يادآور خاطرات دوران دانشگاه بود.روزي كه فرداش ژوژمان داشتيم و من بايد تمام كارهامو ارائه ميدادم .اونم به بهترين شكل ممكن .
استادي داشتم به شدت خشن و ترسناك كه هيچ كس جرات شوخي كردن با اين استاد نابغه را نداشت مخصوصا در ارائه كارها .انشب من تقريبا تمام كارهايم نصفه كاره بود و همينطور مشغول اتود زدن براي اين طرح كه ميبينيد بودم.يكدفعه بخودم آمدم كه اي دل غافل ساعت از نيمه هاي شب گذشته و من مشغول اجراي اين كار هستم و كارهاي اصلي همچنان نيمه كاره و خواب هم بشدت مزاحمت ايجاد ميكند.خلاصه اين طرح را تمام كردم و شروع كردم به اجراي كارهاي ديگر كه كم كم خواب امانم را بريد و نتوانستم مقاومت كنم ..
.
موبايلم به شدت خودش را به درو ديوار مي كوباند ، با وحشت از خواب بيدار شدم و دو دستي بر سر مبارك كوباندم كه بد بخت شده بودم . چندتا از كارهايم نيمه كاره و زمان تحويل كارها نزديك ،من كه ديدم توي اين مدت كم كاري از دستم بر نميآد آماده شدم براي رفتن به دانشگاه .خلاصه با پررويي تمام و با همان كارهاي نصفه نيمه راهي دانشگاه شدم . پوستري كه قرار بود براي ورودي سالن آماده كنم (يعني همين طرح) را از طبقه اول دانشگا ه تا در ورودي محل ژوژمان چسباندم . هنوز هيچ كدام از بچه ها نيامده بودند و تقريبا همه جا در سكوت كامل بود.نشسته بودم و در افكار خود غرق بودم كه با اين استاد خشن و كارهاي نيمه كاره بايد از چه نوع خاكي براي ريختن بر سرم استفاده كنم ، كه چشمتان روز بد نبيند هيبت استاد را در چهارچوب در نظاره كردم. وحشت سرتاپاي وجودم را فرا گرفته بود . استاد گفت : چرا زود آمدي ژوژمان 1.5 ديگر برپا ميشود . نگذاشت حرفي بزنم و ادامه داد : خوب حالا پاشا برو !!!!گفتم استاد كجا برم ؟؟؟گفت نمره ات را دادم برو؟؟؟من كه هيچي نفهميده بودم از اين ماجرا گفتم :كارهامو كه نديديد ؟؟؟گفت : مشت نمونه ي خرواره . برو . همين پوستر كه براي ژوژمان امروز آماده كردي نشون ميده كه بقيه كارات چي شدن.من كه اوضاع را كاملا به نفع خودم ديده بودم ، گفتم استاد اينطوري كه نيشه من اين همه كار كردم .گفت : ميدونم دختر ولي من نمرتو دادم . اگرم ميخواي ميتوني بري .اينو گفت و از كلاس بيرون رفت.من كه ذوق مرگ شده بودم از اين اتفاق و نميدونستم بايد چيكار كنم . فرار و بر قرار ترجيح دادم و كولمو برداشتمو و در رفتم.