به یاد آوردنش چندان سخت نیست . به یاد اوردن روزهایی نه چندان دور که دور نیست اما دور می نماید . روزهایی که هنوز برای تبدیل شدن به برگی از دفتر خاطرات جوانند اما گذر گذر روزها و شبها آنچنان سخت بود که در اوج جوانی گرد سپید پیری بر رویشان پاشید .
به یاد می اورم روزهایی را که می دویدم بی آنکه نگران مقصد باشم . می خوابیدم بی آنکه دغدغه ام کابوس باشد . می خندیدم بی آنکه از نگاه متعجب اطرافیان خجل شوم و می گریستم بی انکه نیازی به توضیح داشته باشم . هنوز طعم شیرین ان روزها را هرزچندگاهی مزه مزه می کنم .. هنوز طعم دارد .
دور شده ام . آنقدر دور که حتی یک سال پیش برایم خاطره شده است . کاش زمان حداقل خاطراتم را نرباید . وای که زمان چه بی رحم است .
پ.ن: یه بدن بدون جون ،یک خواب ابدی ، یه عالمه چشمهای بهت زده ، حتی اشکها هم خشکشان زده از این اتفاق غیر منتظره . آرامشت ابدی باد