تبليغاتX
..شب مهتاب..

 

 آخرین تصویری که از مریم یادم بود ، مربوط به روزی بود که ما داشتیم اسباب کشی میکردیم .همه تند و تند داشتند وسائل و جمع و جور میکردند و من و مریم هم تو بغل همدیگه “های های” گریه می کردیم.

اون موقع 13 سالمون بود.از 6 سالگی با هم دوست بودیم .تمام روزای بچگیمونو با هم گذرونده بودیم. وسایلرو  که بار ماشین کردن   صدای مامان به گوشم رسید که : وقت رفتنه ......

وصدای گریه من و مریم بود که به آسمون بلند شد. به هم دیگه یه یادگاری دادیم هرکدوممون عروسکامونکه خیلی دوسشون داشتیم را با هم عوض کردیم و به همدیگه قول دادیم هیچ وقت همدیگرو فراموش نکینیم. اون روز که داشتیم از هم جدا میشدیم نمیدونستیم چه اتفاقایی در انتظار ماست. با یه دنیا اشک و آه از همدیگه جدا شدیم.

چند وقت بعد من خبر دار شدم مریم و خوانوادش هم رفتن شمال برای زندگی و دیگه کاملن پذیرفتم که همدیگرو نمی بینیم.

امروز 12 سال از اون روز گذشته و من مریم رو با یه صدای بی رمق از پشت سیم تلفن پیدا کردم.  با اینکه 12 سال بود صداشو نشنیده بودم اما همون اول شناختمش با اینکه صداش بی رمق بود اما آهنگ صداش همونی بود که همیشه برام میخوند اینقدر بغض دا شتیم که  زدیم زیر گریه ،تو حال و هوای گریه کردن بودیم که  یه دفعه دیدم گوشی رو یه خانمی گرفت و شروع کرد به صحبت کردن .

اول نشتاختمش ، مونا بود خواهر کوچیکه مریم ،( یادمه اون روزا اینقدر بانمک و تپل بود که ما به جای عروسک ازش استفاده میکردیم.)

دیدم صدای اونم بغض داره گفتم مونا جون تو دیگه گریه نکن( تا اون موقع نمی دونستم اصلا چه اتفاقایی افتاده و چه جوری بعد از 12 سال مریم منو پیدا کرده) کلی هیجان داشتم فقط دلم میخواست با مریم حرف بزنم به اندازه 12 سال براش حرف داشتم .

به مونا گفتم که گوشی رو به مریم بده ، اما دیدم هی دست دست میکنه .یکدفعه چیزی از پشت تلفن شنیدم که دنیا روسرم خراب شد و هیجان چند دقیقه پیش همش کوفتم شد .

- مریم  سرطان داره و هیجان زیاد براش خوب نیست الانم از بیمارستان زنگ میزنیم خیلی اصرار داشت باهات حرف بزنه اما یه دفعه حالش بد شد - این چیزی بود که مونا با یه صدای لرزون و گرفته بهم گفت .من دیگه هیچی نشنیدم سر جایم خشکم زد و گوشی از دستم افتاد.

چشمام رو که باز کردم نگام به قفسه کنار اتاقم افتاد که توش عروسک یادگاری مریم رو گذاشته بودم .یادم اومد چه اتفاقی افتاده زدم زیر گریه و مامان سعی میکرد آرومم کنه گفتم : چرا گوشی قطع شد ؟ مامان گفت : نگران نباش شماره و آدرس گرفتم.

حالا من  وسایل سفرم را  جمع کردم و منتظرم تا فردا بابا منو برسونه شمال . کلی اضطراب دارم که چه جوری با مریم و تمام خاطرات 12 سال پیشمون  روبرو بشم  اونم تو این وضعیت ؟؟؟  فقط دعا میکنم اینقدرا که فکر میکنم همه چیز وخیم نباشه....

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 19:27 توسط سما |

سايه دراز لنگر ساعت

روي بيابان بي پايان در نوسان بود

مي آمد، مي رفت .

مي آمد، مي رفت .

و من روي شن هاي روشن بيابان

تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم،

خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود

و در هوايش زندگي ام آب شد .

خوابي كه چون پايان يافت

من به پايان خودم رسيدم .

من تصوير خوابم را مي كشيدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم كرده بود.

چگونه مي شد در رگهاي بي فضاي اين تصوير

همه سرگرمي خواب دوشين را ريخت ؟

چيزي گم شده بود .

روي خودم خم شدم :

حفره اي در هستي من دهان گشود .

***

سايه دراز لنگر ساعت

روي بيابان بي پايان در نوسان بود

و من كنار تصوير زنده خوابم بودم،

تصويري كه رگ هايش در ابديت مي تپيد

و ريشه نگاهم در تار و پودش مي سوخت .

اين بار

هنگامي كه سايه لنگر ساعت

از روي تصوير جان گرفته من گذشت

بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود .

فرياد زدم:

تصوير بازده !

و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست

***

سايه دراز لنگر ساعت

روي بيابان بي پايان در نوسان بود:

ميآمد، مي رفت .

ميآمد، مي رفت .

و نگاه انساني به دنبالش مي دويد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 0:18 توسط سما |