چند ساعت تا رفتن زمستان و اين سال و تمام خاطراتش بيشتر نمانده
چه شوق و ذوقي دارند اين جماعت
امروز به اين باور رسيدم كه اين نوروز كه مي آيد، همه اش ديدو بازديدو،تماشاي تلويزيون و لباس نو و سيزده بدر نيست
سهمي هم در دل هر كسي دارد كه خصوصيست .محرمانه است
...........خاطره هاي عاشقانه را مي گويم .
يك گلدان...
يك تنگ ماهي قرمز...
يك دست لباس نو به قيمت بدهكاري...
اجيل شب عيد هرچند مختصر...حتي تخمه بي مقدار افتابگردان...
يك سفره حقير و فقيرانه اما به وسعت نوروز...
و سرانجام سيزده بدر كنار پارك....آش رشته و قليان و چاي
.....................تمام شدند
چيزي كه ماند تكرار مكرراتيست كه از تكرارشان دلتنگيم