تبليغاتX
..شب مهتاب.. - آخرین رویا
دوستت كه مي‌نشيند جلوي چشمت و از زندگي‌اش داستان مي‌بافد، تو از خودت مي‌پرسي چقدر زيبا و چقدر جذاب. انگار كه او در جاي ديگري زندگي مي‌كند، با قواعد و قوانيني كه ربطي به اين دنيا ندارد. آن‌وقت باورت مي‌شود كه او در زندگي‌اش خيلي موفق‌تر از تو عمل مي‌كند. وگرنه او چه‌طور مي‌تواند اين‌قدر آرام زندگي كند و تو هي لنگ بزني براي يك قران و دو قران زندگي‌ات و آخر سر هم شريك لحظه‌هاي شادي آدم‌هاي ديگر بشوي و نداني كه آنها اين حجم از زندگي سالم و سرشار از انرژي را از كجا مي‌آورند كه تو نداري‌شان. آن‌وقت بهترين شانس زندگي به تو رو مي‌كند. وقتي كه دوستت از خيال‌هايش بيرون بيايد و تو با واقعيت زندگي‌اش روبه‌رو شوي. آن‌وقت تازه مي‌فهمي كه او هم اين‌قدرها كه مي‌گويد، خوشحال و راضي نيست. مي‌فهمي كه همه آدم‌ها در زندگي‌شان درد و مرض و بدبختي دارند و تو خوشبختي كه همه‌شان را شبيه به واقعيت ديده‌اي و تسليم رويا نشده‌اي. روياها مي‌آيند به ذهنت و تو پسشان مي‌زني. شايد بهتر است همين‌طور در دنياي واقعي زندگي كني و براي آنهايي كه از كنارت مي‌گذرند داستان‌هاي تخيلي نسازي و زندگي‌ات را آرام بگذراني.

                              

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:25 توسط سما |